۱۳۸۹ شهریور ۸, دوشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه
۱۳۸۹ مرداد ۱۹, سهشنبه
قلک هایی برای شکستن
به همه بگید قلک هاشونو بشکنن ... تو این مملکت پس انداز به هیچ دردی نمی خوره در لحظه پولتون رو خرج کنید...
پس انداز چه ارزشی داره؛ وقتی روزی که قلکتون رو می شکونید میبیند 200 تومنی هایی که یه روزی کلی پول بوده برای خودش و خرج یک هفته شما بوده دیگه هیچ ارزشی نداره و در بهترین حالت با خرید یه بسته پفک نمکی تموم میشه!!!
۱۳۸۹ مرداد ۱۷, یکشنبه
خاطرات ابدی
اینا رو می نویسم تا همیشه یادم بمونه!!! دیگه کم کم دوستان دارن جدا میشن و هر کدوم می رن یه طرف دنیا و شاید بعضی هاشونو دیگه نبینم!!! چون اونا اهل برگشتن نیستن و من اهل رفتن!!!
محمد رضا که رفت و از خودش کلی خاطره و کل کل و خنده جا گذاشت تو ذهن من!!!
از نیما به جز خاطرات روزای پروژه و روزای انتخابات شورا و عضویتشون تو شورا؛ یه روز خاص تو خاطرم می مونه، پنجشنبه ای که نیما امتحان آشنایی با مهندسی شیمی داشت و من تو انجمن کار داشتم و کلی باهم حرف زدیم.. نمی دونم شاید خودشم یادش نمونده باشه اما حرف های اون روز روی من خیلی تاثیر داشت و مسیر زندگی مو عوض کرد!!!
از نوید اون طرح همیشگی برای تبلیغ کاندیدا ها و لابی های قبل جلسات و شورا و یه روز خاص که بین خودم و اونه و البته این آخریا یه عده دیگه هم فهمیدن!!! می مونه!!! کلی خاطره شیرین و فیله و فیله بازی!!! :دی
این پست بعدا باز هم ادامه می یابه!!!
محمد رضا که رفت و از خودش کلی خاطره و کل کل و خنده جا گذاشت تو ذهن من!!!
از نیما به جز خاطرات روزای پروژه و روزای انتخابات شورا و عضویتشون تو شورا؛ یه روز خاص تو خاطرم می مونه، پنجشنبه ای که نیما امتحان آشنایی با مهندسی شیمی داشت و من تو انجمن کار داشتم و کلی باهم حرف زدیم.. نمی دونم شاید خودشم یادش نمونده باشه اما حرف های اون روز روی من خیلی تاثیر داشت و مسیر زندگی مو عوض کرد!!!
از نوید اون طرح همیشگی برای تبلیغ کاندیدا ها و لابی های قبل جلسات و شورا و یه روز خاص که بین خودم و اونه و البته این آخریا یه عده دیگه هم فهمیدن!!! می مونه!!! کلی خاطره شیرین و فیله و فیله بازی!!! :دی
این پست بعدا باز هم ادامه می یابه!!!
۱۳۸۹ تیر ۱۸, جمعه
تذکره داش ممد ملکی -زید الله آوردنه
آن خورنده سالاد با هر چیز، آن در انجام پاچه خواری تیز، آن به وقت آزمون دروس غافل؛ آن گیرنده در همان آزمون نمره کامل، آن از همه بیشتر مالیاتی، آن مهندس خیالاتی، آن با گوشی عشق گرفتن عکس، آن همانگ کننده اردو با برو بکس، آن دارای نام حشمت؛ آن کارگر کارخانه پوشک، آن راننده شخصی کربلایی حبیب، آن به عنوان تغذیه خورنده سیب، آن خداوندگار آوردن، آن متمرکز به هنگام درس خواندن، آن لقب داش به ایمان داده، آن شبیه ترین افراد به دوست پسر وهاب زاده، آن دارنده مقاله آی اِس آی، آن عاشق گزارش های حسینی بای، آن ز کنکور ارشد سربلند، آن طرفدار تیم هلند، آن مبتکر واژه هایی چون موت و پیشی، آن علاقه مند به بچه های شیشی! آن شکست خورده در پُرو از همه، آن که هر چه از منطقش بگویم باز هم کمه (!!!!)، ان طرفدار آسمان و صور فلکی؛ داش ما، داش ممد ملکی (زید الله آوردنه) از اهالی تهران بود که علاقه وافری به جنوب داشت؛ هر چند برخی می گویند داش تنها به دلیل درمان به آنجا می رود اما عده ای دیگر سفرش را به دلیل مشغله کاری بیان می نمودند.
گویند چون داش ممد پای به دانشگاه نهاد تنها سر کلاس حاضر می شد و زودی فلنگ را می بست و می رفت تا آنکه روز امتحان فرا می رسید چون اوضاع وخیم میگشت دو ربع مانده به امتحان معتمدی را یافته و در جریان خلاصه دروس قرار می گرفت و نمره ای مناسب دشت می نمود و همه را متعجب می کرد!!! همه در راز داش ممد مانده بودن که چگونه است که این چنین می شود؟؟ و کس ندانست که داش ممد از کجا می اورد؟؟؟ تا انکه رازش بر همگان مشخص گشت!!
گویند چون ممد در کلاس آشنایی با کیمیایی گری حاضر گشت، از این رو به آن رو شد، هر که خود را معرفی می نمود ممد از سخنانش خلاصه ای بر می داشت و جزوه ای تدوین نمود از احوالات دوستان و چون نوبت به خودش رسید کت و شلواری پوشید و به ارائه خودش مشغول گشت و چون مورد تفقد پریوش نامی قرار گرفت راه گرفتن نمره را که همانا پاچه خواری و کت و شلوار پوشیدن باشد فرا گرفت.
اما اوج کار ممد از ان روز بود که بر سر کلاس وهاب زاده مورد تمسخر استاد قرار گرفت که چرا بر تکه پاره کاغذی کوییز داده است؟ اینجا بود که ممد از شگرد کت و شلوار استفاده نمود و به یکباره در دل استاد جای باز کرد، و به دلیل شباهتش با دوست پسر سابق استاد فوق الذکر مورد توجه استاد قرار گرفت!!!! تا بدان جا که مقاله ای مشترک با ایشان نبشت!!!
چون داش ممد (حفظ الله منطقه) از تحصیل دروس و پاچه خواری استاد خلاصی یافت به سمت جنوب روانه شد تا به مداوای خود بپردازد به همین دلیل در خط کنترل کیفیت پنبه ریز مشغول به کار گشت که مدارکشم موجوده!!!
اما از انجا که افتاب در انجا بسیار بتابد ممد به سرش زد و شروع به نوشتن نمود، و این نغمه سر داد که :
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنكه چون تو باك نيست
گویند چون داش ممد پای به دانشگاه نهاد تنها سر کلاس حاضر می شد و زودی فلنگ را می بست و می رفت تا آنکه روز امتحان فرا می رسید چون اوضاع وخیم میگشت دو ربع مانده به امتحان معتمدی را یافته و در جریان خلاصه دروس قرار می گرفت و نمره ای مناسب دشت می نمود و همه را متعجب می کرد!!! همه در راز داش ممد مانده بودن که چگونه است که این چنین می شود؟؟ و کس ندانست که داش ممد از کجا می اورد؟؟؟ تا انکه رازش بر همگان مشخص گشت!!
گویند چون ممد در کلاس آشنایی با کیمیایی گری حاضر گشت، از این رو به آن رو شد، هر که خود را معرفی می نمود ممد از سخنانش خلاصه ای بر می داشت و جزوه ای تدوین نمود از احوالات دوستان و چون نوبت به خودش رسید کت و شلواری پوشید و به ارائه خودش مشغول گشت و چون مورد تفقد پریوش نامی قرار گرفت راه گرفتن نمره را که همانا پاچه خواری و کت و شلوار پوشیدن باشد فرا گرفت.
اما اوج کار ممد از ان روز بود که بر سر کلاس وهاب زاده مورد تمسخر استاد قرار گرفت که چرا بر تکه پاره کاغذی کوییز داده است؟ اینجا بود که ممد از شگرد کت و شلوار استفاده نمود و به یکباره در دل استاد جای باز کرد، و به دلیل شباهتش با دوست پسر سابق استاد فوق الذکر مورد توجه استاد قرار گرفت!!!! تا بدان جا که مقاله ای مشترک با ایشان نبشت!!!
چون داش ممد (حفظ الله منطقه) از تحصیل دروس و پاچه خواری استاد خلاصی یافت به سمت جنوب روانه شد تا به مداوای خود بپردازد به همین دلیل در خط کنترل کیفیت پنبه ریز مشغول به کار گشت که مدارکشم موجوده!!!
اما از انجا که افتاب در انجا بسیار بتابد ممد به سرش زد و شروع به نوشتن نمود، و این نغمه سر داد که :
در غم ما روزها بيگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
روزها گر رفت گو رو باك نيست
تو بمان اي آنكه چون تو باك نيست
۱۳۸۹ خرداد ۱۵, شنبه
فرو می ریزیم
چقدر قضاوت می کنیم!! چقدر زود قضاوت می کنیم. حقوق نمی دانیم اما از پیش حق همه را کف دستشان می گذاریم!!
از روی قیافه، از روی حرف زدن یا از روی ... به هرحال قضاوت می کنیم. تهمت می زنیم و حکم صادر می کنیم. اگر فرصتی پیش آید به شدیدترین وضع حکم را اجرا هم می کنیم.
همین است که گاهی سلام نمی کنیم، گاهی ایگنور (ignore) و گاهی هم ... فقط چون قضاوت کرده ایم و وقتی می فهمیم اشتباه کرده ایم؛ فرو می ریزیم.
از روی قیافه، از روی حرف زدن یا از روی ... به هرحال قضاوت می کنیم. تهمت می زنیم و حکم صادر می کنیم. اگر فرصتی پیش آید به شدیدترین وضع حکم را اجرا هم می کنیم.
همین است که گاهی سلام نمی کنیم، گاهی ایگنور (ignore) و گاهی هم ... فقط چون قضاوت کرده ایم و وقتی می فهمیم اشتباه کرده ایم؛ فرو می ریزیم.
روز مرگی ؟؟!!!
کتاب های نخوانده کم کم دارند زیاد می شوند. یک سال است که کتابی نخوانده ام. نه منظورم کتاب درسی نیست که البته آنها را نیز آنچنان دقیق نخوانده ام. بی حوصله ام. شایدم هنوز توی شُک ام. هنوز هم باورم نمیشه که به همین راحتی تمام رویا های خوبمون خراب شد. تمام رویا هایی که تا ساعت 2 صبح روز 23 خرداد توی ذهنمون می چرخید و یه جورایی قلقلکمون می داد. چقدر انگیزه داشتم.. همش دود شد بعد اون روزا اصلا نتونستم هیچ کاری رو درست انجام بدم.
نمی خوام برای انتخابات بنویسم و سالگردش!! نه منظورم از نوشتن تاثیری است که این انتخابات بر من گذاشت.
پروژه ام به زور رو دربایستی با نیما با سرعت یک ورق در هفته پیش میره... هنوز وقت نکردم کتاب هایی که سال پیش هدیه گرفتم رو بخونم. کلاس زبان روی هواست و کارهایی که به رضا قول دادم انجام بدم بعد از یک هفته یک قدم هم جلو نرفته!! به احسان قول می دم که فلان کار رو براش پی می گیرم اما وقتی زنگ می زنه با شرمندگی فقط می گم که فردا می رم دنبالش!!
سراغی از طرحی که برای دانشگاه داشتیم نمی گیرم!! انگار نه انگار که روز اول گفتم اگه قراره انجام شه همه باید هر روز پی اش رو بگیریم.
میرعارفین زنگ می زنه و می خواد ببینه کاری که با هم قرار گذاشتیم به کجا رسیده؟؟؟ با جواب هفته دیگه انجامش می دم روبرو میشه و این سوال و جواب هفته بعد دوباره تکرار میشه!!
سر کلاس جواب بچه هایی که سراغ جزوه رو میگیرند چیزی جز حواله دادن به جلسه بعد نیست!!!
این چه دردیه که من دچار شدم!! نمی دونم شاید اصلا به انتخابات هم ربطی نداشته باشه اما بالاخره از یه جایی دچارش شدم دیگه!!!
نمی خوام برای انتخابات بنویسم و سالگردش!! نه منظورم از نوشتن تاثیری است که این انتخابات بر من گذاشت.
پروژه ام به زور رو دربایستی با نیما با سرعت یک ورق در هفته پیش میره... هنوز وقت نکردم کتاب هایی که سال پیش هدیه گرفتم رو بخونم. کلاس زبان روی هواست و کارهایی که به رضا قول دادم انجام بدم بعد از یک هفته یک قدم هم جلو نرفته!! به احسان قول می دم که فلان کار رو براش پی می گیرم اما وقتی زنگ می زنه با شرمندگی فقط می گم که فردا می رم دنبالش!!
سراغی از طرحی که برای دانشگاه داشتیم نمی گیرم!! انگار نه انگار که روز اول گفتم اگه قراره انجام شه همه باید هر روز پی اش رو بگیریم.
میرعارفین زنگ می زنه و می خواد ببینه کاری که با هم قرار گذاشتیم به کجا رسیده؟؟؟ با جواب هفته دیگه انجامش می دم روبرو میشه و این سوال و جواب هفته بعد دوباره تکرار میشه!!
سر کلاس جواب بچه هایی که سراغ جزوه رو میگیرند چیزی جز حواله دادن به جلسه بعد نیست!!!
این چه دردیه که من دچار شدم!! نمی دونم شاید اصلا به انتخابات هم ربطی نداشته باشه اما بالاخره از یه جایی دچارش شدم دیگه!!!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۷, دوشنبه
شرمنده ام
نمایشگاه کتاب تهران تموم شد!! معمولا زیاد راغب نیستم که نمایشگاه برم اما امسال یه توفیق اجباری بود تا حدود 9 روز و روزی 12 - 13 ساعت رو توی نمایشگاه بگذرونم. تجربه ای منحصر بفرد از برخورد با مردم. برای منی که معمولا خیلی سخت با دیگران رابطه برقرار می کنم خیلی فوق العاده بود. هر چند هنوزم تبحر خاصی ندارم اما الان خوب می دونم که فروشنده ها چه موجوداتی هستند و چه جوری اجناسشونو تو پاچه آدم می کنند.
***
وقتی به دست هام نگاه می کنم تازه می فهمم نه بابا هنوزم اونقدرها که فکر می کنیم مرد نشدیم. تمام دست هام پر شده از جای بریدگی با کاغذ. شاید به خاطر اینکه زیاد به این جور کارها عادت ندارم. اصلا نمی تونم خودم رو جای قهرمان های پدر داستان هایی بذارم که نویسنده همیشه اون ها رو با دست های زبر و قوی شون معرفی می کرد و این به معنای اون بود که این مرد با چه مشقتی کار می کنه تا یه لقمه نون در بیاره!!!!روز آخر نمایشگاه که اون همه بار رو جا به جا کردم کلی به خودم غره شده بودم که آره بابا ما هم کار سخت بلدیم. فکر می کردم دیگه الان اون آدمایی که از صبح زود تا بوق سگ واسه یه لقمه نون کار می کنند رو درک می کنم. تو تمام راه برگشت داشتم به همین چیزا فکر می کردم که دیدن یک صحنه سر چهار راه یک هو منقلبم کرد!!
سر چهار راه رودکی بود!!! داشتم از بی.ار.تی بیرون رو نگاه می کردم و همین جور این فکرا توی سرم بود!!!
یه مرد حدودا 45-50 ساله داشت با کلی التماس و خواهش سعی می کرد تا یه نفر رو قانع کنه تا ازش یه مگس کش برقی بخره. همین جور اینور و اونور می رفت و از سرنشین های بی خیال ماشین ها التماس می کرد که ازش بخرن اما فقط با شیشه هایی مواجه می شد که بالا می رفتن تا این مزاحم رو دور کنند!!!
اما انگار بالاخره موفق شد!! یه نفر راضی شد که بخره اما از شانس بد چراغ سبز شد.... مرد بیچاره همین جور دنبال ماشینه می دوید تا نذاره این تنها مشتری از دستش بپره...
حالم خیلی بد شد!! رفتم به خاطرات 7-8 سال پیش که پشت چراغ قرمزی که چندتا دختر بچه داشتن گل می فروختن با خودم قرار گذاشتم از امکاناتی که دارم!! از توانایی مدرسه رفتن!! از داشتن خونه و ... استفاده کنم و کسی بشم تواین مملکت و کاری کنم که دیگه هیچ کسی پشت چراغ قرمز از صبح تا شب برای یه لقمه نون اینقدر زحمت نکشه!!!
اما حالا که فکر میکنم می بینم خیلی زود قولم رو فراموش کردم. خیلی زود فراموش کردم که دارم از حق چه کسایی استفاده می کنم و تحصیلات رایگان دارم!!!
شرمنده ام...
فقط همین.
پ.ن :
کشتن سلول های خاکستری خیلی زودتر از اون که انتظار داری عواقب خودشو نشون میده... وقتی دسترسی به هیچ نوشت افزاری نداری کلی چیز برای نوشتن وجود داره و همین که دست به نوشتن می بری و چند کلمه می نویسی، حرف برای گفتن کم می یاد...
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۶, پنجشنبه
حس نوستالژیک
بعضی از آدمها تو این دنیا هستن وقتی چند جمله باهاشون هم صحبت میشی زود تورو به خاطرات گذشته می برند. تقریبا از آخرین روزای سال گذشته هر چند وقت یکبار با یه همچین آدمایی روبرو شدم.
شاید بعضی ها از گذشته فرار می کنند اما من همیشه به گذشته ام وابسته ام. همیشه دوست دارم اونها رو به خاطر بیارم.
دوست دارم به خاطر بیارم که عجب نامردی کرد مهدی... وقتی تو مدرسه مامور انتظامات بودیم و داشتیم تو سالن فوتبال بازی می کردیم و یهو ناظم دبیرستان اومد بالا و اون همه رو به اون بازو بند فروخت!!
دوست دارم به خاطر بیارم که چه جوری ممکن بود با تغییر مدرسه راهنماییم کل زندگیم عوض شه.
دوست دارم یادم بیاد که چه استرسی داشتم وقتی امتحان ورودی دبیرستان امام صادق رو دادم. استرسی که برای خودم نبود برای دوستام بود که نکنه اونا قبول نشن و جدا شیم.
دوست دارم یادم بیاد سال دوم و درست شدن گروه بیداد رو
دوست دارم یاد اردوی شهریار، کلاس حسین کرد، کلاس امامی و همایونفر و ... بیافتم.
دوست دارم سال اول دانشگاه رو با همه اتفاقات ریز و درشتش به یاد بیارم.
دوست دارم یاد دروغ هایی که گفتن و باور کردم بیافتم. یاد سادگیم یاد ...
دوست دارم یاد انتخابات شورا صنفی بیافتم. دوست دارم دوران انجمن رو به خاطر بیارم و ...
این حس نوستالژیکی که وقتی یاد این چیزا می افتی کل وجودتو در بر میگیره دوست دارم.
ای کاش این آدمها زیاد بودند. ای کاش تمام خاطراتم رو می نوشتم. ای کاش ...
بدیش اینه که یکی از این آدما داره از ایران میره کسی که یه روزایی همدیگرو داداش صدا می کردیم اما بی ملاحظگی یکی دیگه باعث شد انقد افراط کنم که برای یه مدت طولانی ازش هیچ خبری نداشته باشم و حالا 2 هفته قبل رفتنش بفهمم که داره میره!! چرا گناه یکی رو پای همه نوشتم؟؟؟
نمی دونم چرا اون روزا فکر می کردم ارزشش رو داره که افراط کنم؟؟؟ نمی دونم!!
نوید جان؛ داداشی من امیدوارم هرجا میری موفق باشی و خوش باشی!! ببخشید که کم گذاشتم تو برادری!!
شاید بعضی ها از گذشته فرار می کنند اما من همیشه به گذشته ام وابسته ام. همیشه دوست دارم اونها رو به خاطر بیارم.
دوست دارم به خاطر بیارم که عجب نامردی کرد مهدی... وقتی تو مدرسه مامور انتظامات بودیم و داشتیم تو سالن فوتبال بازی می کردیم و یهو ناظم دبیرستان اومد بالا و اون همه رو به اون بازو بند فروخت!!
دوست دارم به خاطر بیارم که چه جوری ممکن بود با تغییر مدرسه راهنماییم کل زندگیم عوض شه.
دوست دارم یادم بیاد که چه استرسی داشتم وقتی امتحان ورودی دبیرستان امام صادق رو دادم. استرسی که برای خودم نبود برای دوستام بود که نکنه اونا قبول نشن و جدا شیم.
دوست دارم یادم بیاد سال دوم و درست شدن گروه بیداد رو
دوست دارم یاد اردوی شهریار، کلاس حسین کرد، کلاس امامی و همایونفر و ... بیافتم.
دوست دارم سال اول دانشگاه رو با همه اتفاقات ریز و درشتش به یاد بیارم.
دوست دارم یاد دروغ هایی که گفتن و باور کردم بیافتم. یاد سادگیم یاد ...
دوست دارم یاد انتخابات شورا صنفی بیافتم. دوست دارم دوران انجمن رو به خاطر بیارم و ...
این حس نوستالژیکی که وقتی یاد این چیزا می افتی کل وجودتو در بر میگیره دوست دارم.
ای کاش این آدمها زیاد بودند. ای کاش تمام خاطراتم رو می نوشتم. ای کاش ...
بدیش اینه که یکی از این آدما داره از ایران میره کسی که یه روزایی همدیگرو داداش صدا می کردیم اما بی ملاحظگی یکی دیگه باعث شد انقد افراط کنم که برای یه مدت طولانی ازش هیچ خبری نداشته باشم و حالا 2 هفته قبل رفتنش بفهمم که داره میره!! چرا گناه یکی رو پای همه نوشتم؟؟؟
نمی دونم چرا اون روزا فکر می کردم ارزشش رو داره که افراط کنم؟؟؟ نمی دونم!!
نوید جان؛ داداشی من امیدوارم هرجا میری موفق باشی و خوش باشی!! ببخشید که کم گذاشتم تو برادری!!
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۳, دوشنبه
مجالی برای تنفس نیست!!!
چقد بده که آدم بخواد بنویسه اما وقت نکنه!!! نمیخواد به روم بیارید؛ می دونم الاف تر از من تو دنیا نیست، منظورم از وقت نوشتن، یه مجال برای فکر کردنه... فکر کردن به چیزی که دوست داری بنویسی!!! همه ذهنم پر از چیزای جور واجوره... دلواپسیهای مختلف!!! نمیذاره تمرکز کنم روی خیلی چیزا!!!
دمی دیگر نتایج کنکور اعلام میشه و اندکی بعدتر سیل اس ام اس و زنگه که به سمت آدم روونه میشه تا مطمئن شن که فلانی تو کنکور ....بله و اینه!!! آدم میمونه یه شماره ناشناس انقد صمیمی ازت نتیجه رو می پرسه!! یارو یه جوریم سوال میکنه که داد می زنه میدونه خراب کردی فقط میخواد مطمئن شه!!!
بگذریم پریشونیم این نیست؛ که من خود دانم که نا برده رنجم و ...
این فقط بخاطر اینه که همین الان بحث نتایج بود تو خونه!!!
اون چیزایی که میخواستم بنویسم اینا نیست بلکه چیزاییه که هنوز نتونستم مرتبشون کنم تا بشه نوشتشون... منتظر یک مجالم...
مجالی برای تنفس!!
دمی دیگر نتایج کنکور اعلام میشه و اندکی بعدتر سیل اس ام اس و زنگه که به سمت آدم روونه میشه تا مطمئن شن که فلانی تو کنکور ....بله و اینه!!! آدم میمونه یه شماره ناشناس انقد صمیمی ازت نتیجه رو می پرسه!! یارو یه جوریم سوال میکنه که داد می زنه میدونه خراب کردی فقط میخواد مطمئن شه!!!
بگذریم پریشونیم این نیست؛ که من خود دانم که نا برده رنجم و ...
این فقط بخاطر اینه که همین الان بحث نتایج بود تو خونه!!!
اون چیزایی که میخواستم بنویسم اینا نیست بلکه چیزاییه که هنوز نتونستم مرتبشون کنم تا بشه نوشتشون... منتظر یک مجالم...
مجالی برای تنفس!!
اشتراک در:
پستها (Atom)




