۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

فاصله تا خدا

در اتاق من به جز یک پرده کوتاه نیست
اولین مهمان من هر شب کسی جز ماه نیست

یک کتاب حافظ و سهراب و یک مسواک سبز
در اتاق من خبر از درس و دانشگاه نیست

یک در چوبی به داخل پنجره رو به حیات
شیشه این پنجره جای بخارآه نیست

صفحه شطرنج خالی روی دیوار اتاق
که در آن رخ هست اما فیل و اسب و شاه نیست

آینه در گوشه ای تصویر من در گوشه اش
کار او بد نیست اما آنچنان دلخواه نیست

در اتاقم نورهست اما بگویم از صدا
گاه هست و گاه پچ پچ ، گاه خالی،گاه نیست

به سرم افتاده سقف خانه را پاره کنم
تا خدا جز چند متری رو به بالا راه نیست


۱۳۸۸ اسفند ۶, پنجشنبه

.....................

از دیروز که شنیدم بد جوری به هم ریختم... آخه خدا این چه وضشه؟؟؟... بابا کجای تاریخ این مردم بدبخت گناه کردن که بی خیالشون نمیشی؟؟
بابا درسته که اون همه آدمی که بی گناه کشته شدن رو نمی شناسم؟؟ درسته که این حدود 100 نفر آدمی که زندان هستند رو از نزدیک ندیدم ... درسته که .... اما خداوکیلی دیگه این یه نفر رو از نزدیک میشناسم که! این یکی رو دیگه قبول نمی کنم که بهش انواع و اقسام برچسب ها رو بزنن... این یکی دیگه دوستمه می دونم که هیچی تو دلش نیست!! می دونم نه با کشورهای خارجی ارتباط داره و نه مزدور داخلیه... بابا فقط می خواد کشورش درست شه!! آباد و آزاد
مگه همینا نبودن که تو کتابای ابتدایی شون می گفتن دست در دست هم دهیم به مهر ...
(عین خیالشونم نبود که بابا اگه دست در دست هم بدیم پس محرم و نامحرم چی میشه شایدم فکرشو کرده بودنو قرار بود با یه صیغه همه چیزو درست کنن)
خوب ما هم می خوایم همین کارو کنیم!! بابا چرا هیچکس به داد ما نمی رسه چرا تا صدامون در میاد انواع و اقسام حکم ها رو برامون می برن؟؟؟
تو هم انگار نه انگار (که همه کاره ای و باید جلوشونو بگیری) بابا پس کی خشمتو نشون می دی؟؟؟ کی ما مزه عدالتتو می چشیم؟؟؟ کی؟ کی؟ ؟؟؟؟
(آشفته نوشتم چون آشفته ام)

۱۳۸۸ اسفند ۲, یکشنبه

اعتراف

بازم گند زدم به یه سال زندگیم...نمی دونم این چندمین باره که برای یه سستی کوچیک دوباره گند می خوره به همه برنامه های زندگیم. اما می دونم اولیش وقتی بود که به جای آی تی مهندسی شیمی اومدم!!! همین دلیل کافیه که بارها و بارها تو ادامه تحصیل این رشته لعنتی گند به زنم. فعلا

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

دیشب تو خواب

دیشب خواب تو را دیدم ، چه رویای پر شوری
انگار که توی خواب دیدم که سالها از من دوری

تو را توی باغی دیدم که سر تا سر خزان بود
هزاران چشم پر ز اشک به طاق آسمان بود

مثال عکس قرص ماه میون آب نشستی
تا دست بردم بگیرمت پر چین شدی شکستی

آه ای فلک نفرین به تو ببین چه می کشم من
جدا از آن مهر آفرین میون آتشم من

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

شیخ صنعان(سمعان)

شیخ سمعان پیرعهد خویش بود
در کمال از هرچه گویم بیش بود
شیخ بود او در حرم پنجاه سال
با مرید چارصد صاحب کمال
هر مریدی کان او بود ای عجب
می ‌نیاسود از ریاضت روز و شب
هم عمل هم علم با هم یار داشت
هم عیان کشف هم اسرار داشت
قرب پنجه حج بجای آورده بود
عمره عمری بود تا می ‌کرده بود
خود صلوة وصوم بی‌حد داشت او
هیچ سنت را فرو نگذاشت او
پیشوایانی که در عشق آمدند
پیش او از خویش بی‌خویش آمدند
موی می‌بشکافت مرد معنوی
در کرامات و مقامات قوی
هرکه بیماری و سستی یافتی
از دم او تن درستی یافتی
خلق را فی الجمله در شادی و غم
مقتدایی بود در عالم علم
گرچه خود را قدوه‌ی اصحاب دید
چند شب بر هم چنان در خواب دید
کز حرم در رومش افتادی مقام
سجده می‌کردی بتی را بر دوام
چون بدید این خواب بیدار جهان
گفت دردا و دریغا این زمان
یوسف توفیق در چاه اوفتاد
عقبه‌ی دشوار در راه اوفتاد
من ندانم تا ازین غم جان برم
ترک جان گفتم اگر ایمان برم
نیست یک تن بر همه روی زمین
کو ندارد عقبه‌ای در ره چنین
گر کند آن عقبه قطع این جایگاه
راه روشن گرددش تا پیشگاه
ور بماند در پس آن عقبه باز
در عقوبت ره شود بر وی دراز
آخر از ناگاه پیر اوستاد ب
ا مریدان گفت کارم اوفتاد
می‌بباید رفت سوی روم زود
تا شود تدبیر این معلوم زود
چار صد مرد مرید معتبر
پس‌روی کردند با او در سفر
می‌شدند از کعبه تا اقصای روم
طوف می‌کردند سر تا پای روم
از قضا را بود عالی منظری
بر سر منظر نشسته دختری
دختری ترسا و روحانی صفت
در ره روح الله‌اش صد معرفت
بر سپهر حسن در برج جمال
آفتابی بود اما بی‌زوال
آفتاب از رشک عکس روی او
زردتر از عاشقان در کوی او
هرکه دل در زلف آن دلدار بست
از خیال زلف او زنار بست
هرکه جان بر لعل آن دلبر نهاد
پای در ره نانهاده سرنهاد
چون صبا از زلف او مشکین شدی
روم از آن مشکین صفت پر چین شدی
هر دو چشمش فتنه‌ی عشاق بود
هر دو ابرویش به خوبی طاق بود
چون نظر بر روی عشاق او فکند
جان به دست غمزه با طاق او فکند
ابرویش بر ماه طاقی بسته بود
مردمی بر طاق او بنشسته بود
مردم چشمش چو کردی مردمی
صید کردی جان صد صد آدمی
روی او در زیر زلف تاب دار
بود آتش پاره‌ی بس آب دار
لعل سیرابش جهانی تشنه داشت
نرگس مستش هزاران دشنه داشت
گفت را چون بر دهانش ره نبود
از دهانش هر که گفت آگه نبود
همچو چشم سوزنی شکل دهانش
بسته زناری چو زلفش بر میانش
چاه سیمین در زنخدان داشت او
همچو عیسی در سخن آن داشت او
صد هزاران دل چو یوسف غرق خون
اوفتاده در چه او سرنگون
گوهری خورشید فش در موی داشت
برقعی شعر سیه بر روی داشت
دختر ترسا چو برقع بر گرفت
بند بند شیخ آتش درگرفت
چون نمود از زیر برقع روی خویش
بست صد زنارش از یک موی خویش
گرچه شیخ آنجا نظر در پیش کرد
عشق آن بت روی کارخویش کرد
شد به کل از دست و در پای اوفتاد
جای آتش بود و برجای اوفتاد
هرچ بودش سر به سر نابود شد
ز آتش سودا دلش چون دود شد
عشق دختر کرد غارت جان او
کفر ریخت از زلف بر ایمان او
شیخ ایمان داد و ترسایی خرید
عافیت بفروخت رسوایی خرید
عشق برجان و دل او چیر گشت
تا ز دل نومید وز جان سیر گشت
گفت چون دین رفت چه جای دلست
عشق ترسازاده کاری مشکل است
چون مریدانش چنین دیدند زار
جمله دانستند کافتادست کار
سر به سر در کار او حیران شدند
سرنگون گشتند و سرگردان شدند
پند دادندش بسی سودی نبود
بودنی چون بود به بودی نبود
هرکه پندش داد فرمان می‌نبرد
زانکه دردش هیچ درمان می‌نبرد
عاشق آشفته فرمان کی برد
درد درمان سوز درمان کی برد
بود تا شب همچنان روز دراز
چشم بر منظر، دهانش مانده باز
چون شب تاریک در شعر سیاه
شد نهان چون کفر در زیر گناه
هر چراغی کان شب اختر درگرفت
از دل آن پیر غم‌خور درگرفت
عشق او آن شب یکی صد بیش شد
لاجرم یک بارگی بی‌خویش شد
هم دل از خود هم ز عالم برگرفت
خاک بر سر کرد و ماتم درگرفت
یک دمش نه خواب بود و نه قرار
می‌طپید از عشق و می‌نالید زار
گفت یا رب امشبم را روز نیست
یا مگر شمع فلک را سوز نیست
در ریاضت بوده‌ام شبها بسی
خود نشان ندهد چنین شبهاکسی
همچو شمع از سوختن خوابم نماند
بر جگر جز خون دل آبم نماند
همچو شمع از تفت و سوزم می‌کشند
شب همی سوزند و روزم می‌کشند
جمله شب در خون دل چون مانده‌ام
پای تا سر غرقه در خون مانده‌ام
هر دم از شب صد شبیخون بگذرد
می‌ندانم روز خود چون بگذرد
هرکه را یک شب چنین روزی بود
روز و شب کارش جگر سوزی بود
روز و شب بسیار در تب بوده‌ام
من به روز خویش امشب بوده‌ام
کار من روزی که می‌پرداختند
از برای این شبم می‌ساختند
یا رب امشب را نخواهد بود روز
شمع گردون را نخواهد بود سوز
یا رب این چندین علامت امشبست
یا مگر روز قیامت امشبست
یا از آهم شمع گردون مرده شد
یا ز شرم دلبرم در پرده شد
شب دراز است و سیه چون موی او
ورنه صد ره مردمی بی‌روی او
می بسوزم امشب از سودای عشق
می‌ندارم طاقت غوغای عشق
عمر کو تا وصف غم خواری کنم
یا به کام خویشتن زاری کنم
صبر کو تا پای در دامن کشم
یا چو مردان رطل مردافکن کشم
بخت کو تا عزم بیداری کند
یا مرا در عشق او یاری کند
عقل کو تا علم در پیش آورم
یا به حیلت عقل در بیش آورم
دست کو تا خاک ره بر سر کنم
یا ز زیر خاک و خون سر برکنم
پای کو تا بازجویم کوی یار
چشم کو تا بازبینم روی یار
یار کو تا دل دهد در یک غمم
دست کو تا دست گیرد یک دمم
زور کو تا ناله و زاری کنم
هوش کو تا ساز هشیاری کنم
رفت عقل و رفت صبر و رفت یار
این چه عشق است این چه درد است این چه کار
جمله‌ی یاران به دلداری او
جمع گشتند آن شب از زاری او
همنشینی گفتش ای شیخ کبار
خیز این وسواس را غسلی برآر
شیخ گفتش امشب از خون جگر
کرده‌ام صد بار غسل ای بی‌خبر
آن دگر یک گفت تسبیحت کجاست
کی شود کار تو بی‌تسبیح راست
گفت تسبیحم بیفکندم ز دست
تا توانم بر میان زنار بست
آن دگر یک گفت ای پیرکهن
گر خطایی رفت بر تو توبه کن
گفت کردم توبه از ناموس و حال
تایبم از شیخی و حال و محال
آن دگر یک گفت ای دانای راز
خیز خود را جمع کن اندر نماز
گفت کو محراب روی آن نگار
تا نباشد جز نمازم هیچ‌کار
آن دگر یک گفت تا کی زین سخن
خیز در خلوت خدا را سجده کن
گفت اگر بت‌روی من اینجاستی
سجده پیش روی او زیباستی
آن دگر گفتش پشیمانیت نیست
یک نفس درد مسلمانیت نیست
گفت کس نبود پشیمان بیش ازین
تا چرا عاشق نبودم پیش ازین
آن دگر گفتش که دیوت راه زد
تیر خذلان بر دلت ناگاه زد
گفت گر دیوی که راهم می‌زند
گو بزن چون چست و زیبا می‌زند
آن دگر گفتش که هرک آگاه شد
گوید این پیر این چنین گمراه شد
گفت من بس فارغم از نام وننگ
شیشه‌ی سالوس بشکستم به سنگ
آن دگر گفتش که یاران قدیم
از تو رنجورند و مانده دل دو نیم
گفت چون ترسا بچه خوش دل بود
دل ز رنج این و آن غافل بود
آن دگر گفتش که با یاران بساز
تا شویم امشب بسوی کعبه باز
گفت اگر کعبه نباشد دیر هست
هوشیار کعبه‌ام در دیر مست
آن دگر گفت این زمان کن عزم راه
در حرم بنشین و عذر من بخواه
گفت سر بر آستان آن نگار
عذر خواهم خواست، دست از من بدار
آن دگر گفتش که دوزخ در ره است
مرد دوزخ نیست هرکو آگهست
گفت اگر دوزخ شود هم راه من
هفت دوزخ سوزد از یک آه من
آن دگر گفتش که امید بهشت
باز گرد و توبه کن زین کار زشت
گفت چون یار بهشتی روی هست
گر بهشتی بایدم این کوی هست
آن دگر گفتش که از حق شرم دار
حق تعالی را به حق آزرم دار
گفت این آتش چو حق درمن فکند
من به خود نتوانم از گردن فکند
آن دگر گفتش برو ساکن بباش
باز ایمان آور و مومن بباش
گفت جز کفر از من حیران مخواه
هرکه کافر شد ازو ایمان مخواه
چون سخن در وی نیامد کارگر
تن زدند آخر بدان تیمار در
موج زن شد پرده‌ی دلشان ز خون
تا چه آید خود ازین پرده برون
ترک روز، آخر چو با زرین سپر
هندو شب را به تیغ افکند سر
روز دیگر کین جهان پر غرور
شد چو بحر از چشمه‌ی خور غرق نور
شیخ خلوت ساز کوی یار شد
با سگان کوی او در کار شد
معتکف بنشست بر خاک رهش
همچو مویی شد ز روی چون مهش
قرب ماهی روز و شب در کوی او
صبر کرد از آفتاب روی او
عاقبت بیمار شد بی‌دلستان
هیچ برنگرفت سر زان آستان
بود خاک کوی آن بت بسترش
بود بالین آستان آن درش
چون نبود از کوی او بگذشتنش
دختر آگه شد ز عاشق گشتنش
خویشتن را اعجمی ساخت آن نگار
گفت ای شیخ از چه گشتی بی‌قرار
کی کنند، ای از شراب شرک مست
زاهدان در کوی ترسایان نشست
گر به زلفم شیخ اقرار آورد
هر دمش دیوانگی بارآورد
شیخ گفتش چون زبونم دیده‌ای
لاجرم دزدیده دل دزدیده‌ای
یا دلم ده باز یا با من بساز
در نیاز من نگر، چندین مناز
از سر ناز و تکبر درگذر
عاشق و پیرو غریبم درنگر
عشق من چون سرسری نیست ای نگار
یا سرم از تن ببر یا سر درآر
جان فشانم برتو گر فرمان دهی
گر تو خواهی بازم از لب جان دهی
ای لب و زلفت زیان و سود من
روی و کویت مقصد و به بود من
گه ز تاب زلف در تابم مکن
گه ز چشم مست در خوابم مکن
دل چو آتش، دیده چون ابر از تو ام
بی‌کس و بی‌یار و بی‌صبر از تو ام
بی تو بر جانم جهان بفروختم
کیسه بین کز عشق تو بردوختم
همچو باران ابر می‌بارم ز چشم
زانک بی تو چشم این دارم ز چشم
دل ز دست دیده در ماتم بماند
دیده رویت دید، دل در غم بماند
آنچه من از دیده دیدم کس ندید
وآنچه من از دل کشیدم کس ندید
از دلم جز خون دل حاصل نماند
خون دل تاکی خورم چون دل نماند
بیش ازین بر جان این مسکین مزن
در فتوح او لگد چندین مزن
روزگار من بشد در انتظار
گر بود وصلی بیاید روزگار
هر شبی بر جان کمین سازی کنم
بر سر کوی تو جان بازی کنم
روی بر خاک درت، جان می‌دهم
جان به نرخ خاک ارزان می‌دهم
چند نالم بر درت ، در باز کن
یک دمم با خویشتن دمساز کن
آفتابی، از تو دوری چون کنم
سایه‌ام، بی تو صبوری چون کنم
گرچه همچون سایه‌ام از اضطراب
در جهم در روزنت چون آفتاب
هفت گردون را درآرم زیر پر
گر فرو آری بدین سرگشته سر
می‌روم با خاک جان سوخته
ز آتش جانم جهانی سوخته
پای از عشق تو در گل مانده
دست از شوق تو بر دل مانده
می‌برآید ز آرزویت جان ز من
چند باشی بیش از این پنهان ز من
دخترش گفت ای خرف از روزگار
ساز کافور و کفن کن، شرم‌دار
چون دمت سر دست دمسازی مکن
پیر گشتی، قصد دل بازی مکن
این زمان عزم کفن کردن ترا
بهترم آید که عزم من ترا
کی توانی پادشاهی یافتن
چون به سیری نان نخواهی یافتن
شیخ گفتش گر بگویی صد هزار
من ندارم جز غم عشق تو کار
عاشقی را چه جوان چه پیرمرد
عشق بر هر دل که زد تأثیر کرد
گفت دختر گر تو هستی مردکار
چار کارت کرد باید اختیار
سجده کن پیش بت و قرآن بسوز
خمر نوش و دیده را ایمان بدوز
شیخ گفتا خمر کردم اختیار
با سه‌ی دیگر ندارم هیچ‌کار
بر جمالت خمر دانم خورد من
و آن سه‌ی دیگر ندانم کرد من
گفت دختر گر درین کاری تو چست
دست باید پاکت از اسلام شست
هرکه او هم رنگ یار خویش نیست
عشق او جز رنگ و بویی بیش نیست
شیخ گفتش هرچ گویی آن کنم
وانچ فرمایی به جان فرمان کنم
حلقه در گوش توم ای سیم تن
حلقه‌ای از زلف در حلقم فکن
گفت برخیز و بیا و خمر نوش
چون بنوشی خمر ، آیی در خروش
شیخ را بردند تا دیرمغان
آمدند آنجا مریدان در فغان
شیخ الحق مجلسی بس تازه‌دید
میزبان را حسن بی‌اندازه دید
آتش عشق آب کار او ببرد
زلف ترسا روزگار او ببرد
ذره‌ی عقلش نماند و هوش هم
درکشید آن جایگه خاموش دم
جام می بستد ز دست یار خویش
نوش کرد و دل برید از کار خویش
چون به یک جا شد شراب و عشق یار
عشق آن ماهش یکی شد صد هزار
چون حریفی آب دندان دید شیخ
لعل او در حقه خندان دید شیخ
آتشی از شوق در جانش فتاد
سیل خونین سوی مژگانش فتاد
باده‌ای دیگر بخواست و نوش کرد
حلقه‌ای از زلف او در گوش کرد
قرب صد تصنیف در دین یادداشت
حفظ قرآن را بسی استاد داشت
چون می از ساغر به ناف او رسید
دعوی او رفت و لاف او رسید
هرچه یادش بود از یادش برفت
باده آمد عقل چون بادش برفت
خمر، هر معنی که بودش از نخست
پاک از لوح ضمیر او بشست
عشق آن دلبر بماندش صعبناک
هرچه دیگر بود کلی رفت پاک
شیخ چون شد مست، عشقش زور کرد
همچو دریا جان او پرشور کرد
آن صنم را دید می در دست و مست
شیخ شد یکبارگی آنجا ز دست
دل بداد و دست از می خوردنش
خواست تا ناگه کند در گردنش
دخترش گفت ای تو مرد کار نه
مدعی در عشق، معنی دار نه
گر قدم در عشق محکم دارییی
مذهب این زلف پر خم دارییی
همچو زلفم نه قدم در کافری
زانک نبود عشق کار سرسری
عافیت با عشق نبود سازگار
عاشقی را کفر سازد یاددار
اقتدا گر تو به کفر من کنی
با من این دم دست در گردن کنی
ور نخواهی کرد اینجا اقتدا
خیز رو، اینک عصااینک ردا
شیخ عاشق گشته بس افتاده بود
دل ز غفلت بر قضا بنهاده بود
آن زمان کاندر سرش مستی نبود
یک نفس او را سر هستی نبود
این زمان چون شیخ عاشق گشت مست
اوفتاد از پای و کلی شد ز دست
برنیامد با خود و رسوا شد او
می‌نترسید از کسی، ترسا شد او
بود می بس کهنه دروی کارکرد
شیخ را سرگشته چون پرگار کرد
پیر را می کهنه و عشق جوان
دلبرش حاضر، صبوری کی توان
شد خراب آن پیرو شد از دست و مست
مست و عاشق چون بود رفته ز دست
گفت بی‌طاقت شدم ای ماه‌ روی
از من بی‌دل چه می‌خواهی بگوی
گر به هشیاری نگشتم بت‌پرست
پیش بت مصحف بسوزم مست مست
دخترش گفت این زمان مرد منی
خواب خوش بادت که در خورد منی
پیش ازین در عشق بودی خام خام
خوش بزی چون پخته گشتی والسلام
چون خبر نزدیک ترسایان رسید
کان چنان شیخی ره ایشان گزید
شیخ را بردند سوی دیر مست
بعد از آن گفتند تا زنار بست
شیخ چون در حلقه‌ی زنار شد
خرقه آتش در زد و در کار شد
دل ز دین خویشتن آزاد کرد
نه ز کعبه نه ز شیخی یادکرد
بعد چندین سال ایمان درست
این چنین نوباوه رویش بازشست
گفت خذلان قصد این درویش کرد
عشق ترسازاده کار خویش کرد
هرچه گوید بعد ازین فرمان کنم
زین بتر چه بود که کردم آن کنم
روز هشیاری نبودم بت پرست
بت پرستیدم چو گشتم مست مست
بس کسا کز خمر ترک دین کند
بی شکی ام الخبایث این کند
شیخ گفت ای دختر دلبر چه ماند
هرچ گفتی کرده شد، دیگر چه ماند
خمر خوردم، بت پرستیدم ز عشق
کس مبیند آنچه من دیدم ز عشق
کس چو من از عاشقی شیدا شود
و آن چنان شیخی چنین رسوا شود
قرب پنجه سال را هم بود باز
موج می‌زد در دلم دریای راز
ذره‌ی عشق از کمین درجست چست
برد ما را بر سر لوح نخست
عشق از این بسیار کردست و کند
خرقه با زنار کردست و کند
تخته‌ی کعبه است ابجد خوان عشق
سرشناس غیب سرگردان عشق
این همه خود رفت برگوی اندکی
تا تو کی خواهی شدن با من یکی
چون بنای وصل تو براصل بود
هرچ کردم بر امید وصل بود
وصل خواهم و آشنایی یافتن
چند سوزم در جدایی یافتن
باز دختر گفت ای پیر اسیر
من گران کابینم و تو بس فقیر
سیم و زر باید مرا ای بی‌خبر
کی شود بی‌سیم و زر کارت به سر
چون نداری تو سر خود گیر و رو
نفقه‌ای بستان ز من ای پیر و رو
همچو خورشید سبک‌رو فرد باش
صبرکن مردانه‌وار و مرد باش
شیخ گفت ای سرو قد سیم بر
عهد نیکو می‌بری الحق به سر
کس ندارم جز تو ای زیبا نگار
دست ازین شیوه سخن آخر بدار
هر دم از نوع دگر اندازیم
در سراندازی و سر اندازیم
خون تو بی تو بخوردم هرچه بود
در سر و کار تو کردم هرچه بود
در ره عشق تو هر چم بود شد
کفر و اسلام و زیان و سود شد
چند داری بی‌قرارم ز انتظار
تو ندادی این چنین با من قرار
جمله‌ی یاران من برگشته‌اند
دشمن جان من سرگشته‌اند
تو چنین و ایشان چنان، من چون کنم
نه مرا دل ماند و نه جان ، چون کنم
دوستر دارم من ای عالی سرشت
با تو در دوزخ که بی تو در بهشت
عاقبت چون شیخ آمد مرد او
دل بسوخت آن ماه را از درد او
گفت کابین را کنون ای ناتمام
خوک رانی کن مرا سالی مدام
تا چو سالی بگذرد، هر دو به هم
عمر بگذاریم در شادی و غم
شیخ از فرمان جانان سرنتافت
کانک سرتافت او ز جانان سرنیافت
رفت پیرکعبه و شیخ کبار
خوک وانی کرد سالی اختیار
در نهاد هر کسی صد خوک هست
خوک باید سوخت یا زنار بست
تو چنان ظن می‌بری ای هیچ کس
کین خطر آن پیر را افتاد بس
در درون هر کسی هست این خطر
سر برون آرد چو آید در سفر
تو ز خوک خویش اگر آگه نه‌ای
سخت معذوری که مرد ره نه‌ای
گر قدم در ره نهی چون مرد کار
هم بت و هم خوک بینی صد هزار
خوک کش، بت سوز، اندر راه عشق
ورنه همچون شیخ شو رسوای عشق
هم نشینانش چنان درماندند
کز فرو ماندن به جان درماندند
چون بدیدند آن گرفتاری او
بازگردیدند از یاری او
جمله از شومی او بگریختند
در غم او خاک بر سر ریختند
بود یاری در میان جمع، چست
پیش شیخ آمد که ای در کار سست
می‌رویم امروز سوی کعبه باز
چیست فرمان، باز باید گفت راز
یا همه هم چون تو ترسایی کنیم
خویش را محراب رسوایی کنیم
این چنین تنهات نپسندیم ما
همچو تو زنار بربندیم ما
یا چو نتوانیم دیدت هم چنین
زود بگریزیم بی‌تو زین زمین
معتکف در کعبه بنشینیم ما
دامن از هستیت در چینیم ما
شیخ گفتا جان من پر درد بود
هر کجا خواهید باید رفت زود
تا مرا جانست، دیرم جای بس
دختر ترسام جان افزای بس
می‌ندانید، ارچه بس آزاده‌اید
زانک اینجا جمله کار افتاده‌اید
گر شما را کار افتادی دمی
هم دمی بودی مرا در هر غمی
باز گردید ای رفیقان عزیز
می‌ندانم تا چه خواهد بود نیز
گر ز ما پرسند، برگویید راست
کان ز پا افتاده سرگردان کجاست
چشم پر خون و دهن پر زهر ماند
در دهان اژدهای دهر ماند
هیچ کافر در جهان ندهد رضا
آنچ‌کرد آن پیر اسلام از قضا
موی ترسایی نمودندش ز دور
شد ز عقل و دین و شیخی ناصبور
زلف او چون حلقه در حلقش فکند
در زفان جمله‌ی خلقش فکند
گر مرا در سرزنش گیرد کسی
گو درین ره این چنین افتد بسی
در چنین ره کان نه بن دارد نه سر
کس مبادا ایمن از مکر و خطر
این بگفت و روی از یاران بتافت
خوک وانی را سوی خوکان شتافت
بس که یاران از غمش بگریستند
گه ز دردش مرده گه می‌زیستند
عاقبت رفتند سوی کعبه باز
مانده جان در سوختن، تن درگداز
شیخشان در روم تنها مانده
داده دین در راه ترسا مانده
وانگه ایشان از حیا حیران شده
هر یکی در گوشه‌ی پنهان شده
شیخ را در کعبه یاری چست بود
در ارادت دست از کل شست بود
بود بس بیننده و بس راهبر
زو نبودی شیخ را آگاه‌تر
شیخ چون از کعبه شد سوی سفر
او نبود آنجایگه حاضرمگر
چون مرید شیخ بازآمد بجای
بود از شیخش تهی خلوت سرای
باز پرسید از مریدان حال شیخ
باز گفتندش همه احوال شیخ
کز قضا او را چه بار آمد ببر
وز قدر او را چه کار آمد به سر
موی ترسایی به یک مویش ببست
راه بر ایمان به صد سویش ببست
عشق می‌بازد کنون با زلف و خال
خرقه گشتش مخرقه، حالش محال
دست کلی بازداشت از طاعت او
خوک وانی میکند این ساعت او
این زمان آن خواجه‌ی بسیار درد
بر میان زنار دارد چار کرد
شیخ ما گرچه بسی در دین بتاخت
از کهن گبریش می‌نتوان شناخت
چون مرید آن قصه بشنود، از شگفت
روی چون زر کرد و زاری درگرفت
با مریدان گفت ای‌تر دامنان
در وفاداری نه مرد و نه زنان
یار کار افتاده باید صد هزار
یار ناید جز چنین روزی به کار
گر شما بودید یار شیخ خویش
یاری او از چه نگرفتید پیش
شرمتان باد، آخر این یاری بود
حق گزاری و وفاداری بود
چون نهاد آن شیخ بر زنار دست
جمله را زنار می‌بایست بست
از برش عمدا نمی‌بایست شد
جمله را ترسا همی‌بایست شد
این نه یاری و موافق بودنست
کانچ کردید از منافق بودنست
هرکه یار خویش رایاور شود
یار باید بود اگر کافرشود
وقت ناکامی توان دانست یار
خود بود در کامرانی صد هزار
شیخ چون افتاد در کام نهنگ
جمله زو بگریختید از نام و ننگ
عشق را بنیاد بر بد نامیست
هرک ازین سر سرکشد از خامیست
جمله گفتند آنچ گفتی بیش ازین
بارها گفتیم با او پیش ازین
عزم آن کردیم تا با او بهم
هم نفس باشیم در شادی و غم
زهد بفروشیم و رسوایی خریم
دین براندازیم و ترسایی خریم
لیک روی آن دید شیخ کارساز
کز بر او یک به یک گردیم باز
چون ندید از یاری ما شیخ سود
بازگردانید ما را شیخ زود
ما همه بر حکم او گشتیم باز
قصه برگفتیم و ننهفتیم راز
بعد از آن اصحاب را گفت آن مرید
گر شما را کار بودی بر مزید
جز در حق نیستی جای شما
در حضورستی سرا پای شما
در تظلم داشتن در پیش حق
هر یکی بردی از آن دیگر سبق
تا چو حق دیدی شما را بی‌قرار
بازدادی شیخ را بی‌انتظار
گر ز شیخ خویش کردید احتراز
از در حق از چه می‌گردید باز
چون شنیدند آن سخن از عجز خویش
برنیاوردند یک تن سر ز پیش
مرد گفت اکنون ازین خجلت چه سود
کار چون افتاد برخیزیم زود
لازم درگاه حق باشیم ما
در تظلم خاک می‌پاشیم ما
پیرهن پوشیم از کاغذ همه
در رسیم آخر به شیخ خود همه
جمله سوی روم رفتند از عرب
معتکف گشتند پنهان روز و شب
بر در حق هر یکی را صد هزار
گه شفاعت گاه زاری بود کار
هم چنان تا چل شبان روز تمام
سرنپیچدند هیچ از یک مقام
جمله را چل شب نه خور بود و نه خواب
هم چو شب چل روز نه نان و نه آب
از تضرع کردن آن قوم پاک
در فلک افتاد جوشی صعب ناک
سبزپوشان در فراز و در فرود
جمله پوشیدند از آن ماتم کبود
آخرالامر آنک بود از پیش صف
آمدش تیر دعااندر هدف
بعد چل شب آن مرید پاک باز
بود اندر خلوت از خود رفته باز
صبح دم بادی درآمد مشک بار
شد جهان کشف بر دل آشکار
مصطفی را دید می‌آمد چو ماه
در برافکنده دو گیسوی سیاه
سایه‌ی حق آفتاب روی او
صد جهان وقف یک سر موی او
می‌خرامید و تبسم می‌نمود
هرک می‌دیدش درو گم می‌نمود
آن مرید آن را چو دید از جای جست
کای نبی الله دستم گیر دست
رهنمای خلقی، از بهر خدای
شیخ ما گم راه شد راهش نمای
مصطفی گفت ای بهمت بس بلند
رو که شیخت را برون کردم ز بند
همت عالیت کار خویش کرد
دم نزد تا شیخ را در پیش کرد
در میان شیخ و حق از دیرگاه
بود گردی و غباری بس سیاه
آن غبار از راه او برداشتم
در میان ظلمتش نگذاشتم
کردم از بهر شفاعت شب نمی
منتشر بر روزگار او همی
آن غبار اکنون ز ره برخاستست
توبه بنشسته گنه برخاستست
تو یقین می‌دان که صد عالم گناه
از تف یک توبه برخیزد ز راه
بحراحسان چون درآید موج زن
محو گرداند گناه مرد و زن
مرد از شادی آن مدهوش شد
نعره‌ای زد کسمان پرجوش شد
جمله‌ی اصحاب را آگاه کرد
مژدگانی داد و عزم راه کرد
رفت با اصحاب گریان و دوان
تا رسید آنجا که شیخ خوک وان
شیخ را می‌دید چون آتش شده
در میان بی‌قراری خوش شده
هم فکنده بود ناقوس مغان
هم گسسته بود زنار از میان
هم کلاه گبرکی انداخته
هم ز ترسایی دلی پرداخته
شیخ چون اصحاب را از دور دید
خویشتن را در میان بی‌نور دید
هم ز خجلت جامه بر تن چاک کرد
هم به دست عجز سر بر خاک کرد
گاه چون ابر اشک خونین برفشاند
گاه از جان جان شیرین برفشاند
گه ز آتش پرده‌ی گردون بسوخت
گه ز حسرت در تن او خون بسوخت
حکمت اسرار قرآن و خبر
شسته بودند از ضمیرش سر به سر
جمله با یاد آمدش یکبارگی
بازرست از جهل و از بیچارگی
چون به حال خود فرونگریستی
در سجود افتادی و بگریستی
هم چو گل در خون چشم آغشته بود
وز خجالت در عرق گم گشته بود
چون بدیدند آنچنان اصحابناش
مانده در اندوه و شادی مبتلاش
پیش او رفتند سرگردان همه
وز پی شکرانه جان افشان همه
شیخ را گفتند ای پی‌برده راز
میغ شد از پیش خورشید تو باز
کفر برخاست از ره و ایمان نشست
بت پرست روم شد یزدان پرست
موج زد ناگاه دریای قبول
شد شفاعت خواه کار تو رسول
این زمان شکرانه عالم عالمست
شکر کن حق را چه جای ماتمست
منت ایزد را که در دریای قار
کرده راهی همچو خورشید آشکار
آنکه داند کرد روشن را سیاه
توبه داند داد با چندین گناه
آتش توبه چو برافروزد او
هرچ باید جمله بر هم سوزد او
قصه کوته می‌کنم، آن جایگاه
بودشان القصه حالی عزم راه
شیخ غسلی کرد و شد در خرقه باز
رفت با اصحاب خود سوی حجاز
دید از آن پس دختر ترسا به خواب
کاوفتادی در کنارش آفتاب
آفتاب آنگاه بگشادی زبان
کز پی شیخت روان شو این زمان
مذهب او گیرو خاک او بباش
ای پلیدش کرده، پاک او بباش
او چو آمد در ره تو بی‌مجاز
در حقیقت تو ره او گیر باز
از رهش بردی، به راه او درآی
چون به راه آمد تو هم راهی نمای
ره زنش بودی بسی همره بباش
چند ازین بی‌آگهی آگه بباش
چون درآمد دختر ترسا ز خواب
نور می‌داد از دلش چون آفتاب
در دلش دردی پدید آمد عجب
بی‌قرارش کرد آن درد از طلب
آتشی در جان سرمستش فتاد
دست در دل زد،دل از دستش فتاد
می‌ندانست او که جان بی‌قرار
در درون او چه تخم آورد بار
کار افتاد و نبودش هم دمی
دید خود را در عجایب عالمی
عالمی کانجا نشان راه نیست
گنگ باید شد، زفان را راه نیست
در زمان آن جملگی ناز و طرب
هم چو باران زو فروریخت ای عجب
نعره زد جامه دران بیرون دوید
خاک بر سر در میان خون دوید
با دل پردرد و شخص ناتوان
از پی شیخ و مریدان شد دوان
هم چو ابر غرقه در خون می‌دوید
پای داد از دست بر پی میدوید
می‌ندانست او که در صحرا و دشت
از کدامین سوی می‌باید گذشت
عاجز و سرگشته می‌نالید خوش
روی خود در خاک می‌مالید خوش
زار میگفت ای خدای کار ساز
عورتی‌ام مانده از هر کار باز
مرد راه چون تویی را ره زدم
تو مزن بر من که بی آگه زدم
بحر قهاریت رابنشان ز جوش
می‌ندانستم، خطاکردم، بپوش
هرچه کردم بر من مسکین مگیر
دین پذیرفتم ، مرا تو دست گیر
می‌بمیرم از کسم یاریم نیست
حصه از عزت بجز خواریم نیست
شیخ را اعلام دادند از درون
کامد آن دختر ز ترسایی برون
آشنایی یافت با درگاه ما
کارش افتاد این زمان در راه ما
بازگرد و پیش آن بت بازشو
بابت خود همدم و همساز شو
شیخ حالی بازگشت از ره چو باد
باز شوری در مریدانش فتاد
جمله گفتندش ز سر بازت چه بود
توبه و چندین تک و تازت چه بود
بار دیگر عشق بازی می‌کنی
توبه‌ی بس نانمازی می‌کنی
حال دختر شیخ با ایشان بگفت
هرک آن بشنود ترک جان بگفت
شیخ و اصحابش ز پس رفتند باز
تا شدند آنجا که بود آن دل‌نواز
زرد می‌دیدند چون زر روی او
گم شده در گرد ره گیسوی او
برهنه پای و دریده جامه پاک
بر مثال مرده‌ای بر روی خاک
چون بدید آن ماه شیخ خویش را
غشی آورد آن بت دل‌ریش را
چون ببرد آن ماه را در غشی خواب
شیخ بر رویش فشاند از دیده آب
چون نظر افکند بر شیخ آن نگار
اشک می‌بارید چون ابر بهار
دیده برعهد وفای او فکند
خویشتن در دست و پای او فکند
گفت از تشویر تو جانم بسوخت
بیش ازین در پرده نتوانم بسوخت
برفکندم توبه تا آگه شوم
عرضه کن اسلام تا با ره شوم
شیخ بر وی عرضه‌ی اسلام داد
غلغلی رد جمله‌ی یاران فتاد
چون شد آن بت روی از اهل عیان
اشک باران، موج زن شد در میان
آخر الامر آن صنم چون راه یافت
ذوق ایمان در دل آگاه یافت
شد دلش از ذوق ایمان بی‌قرار
غم درآمد گرد او بی غمگسار
گفت شیخا طاقت من گشت طاق
من ندارم هیچ طاقت در فراق
می‌روم زین خاندان پر صداع
الوداع ای شیخ عالم الوداع
چون مرا کوتاه خواهد شد سخن
عاجزم، عفوی کن و خصمی مکن
این بگفت آن ماه و دست از جان فشاند
نیم جانی داشت برجانان فشاند
گشت پنهان آفتابش زیر میغ
جان شیرین زو جدا شد ای دریغ
قطره‌ای بود او درین بحر مجاز
سوی دریای حقیقت رفت باز
جمله چون بادی ز عالم می‌رویم
رفت او و ما همه هم می‌رویم
زین چنین افتد بسی در راه عشق
این کسی داند که هست آگاه عشق
هرچ می‌گویند در ره ممکنست
رحمت و نومید و مکر و ایمنست
نفس این اسرار نتواند شنود
بی نصیبه گوی نتواند ربود
این یقین از جان و دل باید شنید
نه بنفس آب و گل باید شنید
جنگ دل با نفس هر دم سخت شد
نوحه‌ای در ده که ماتم سخت شد

۱۳۸۸ دی ۱۲, شنبه

زودتر بايد رفت

نفسم مي گويد وقت رفتن دير است
زودتر بايد رفت

راز ها را چه كنم؟
اين همه بوي اقاقي كه مشامم دارد

چشم هايم پرسه زنان كوچه ها را ديدند
خلوت و ساكت و سرد
يك به يك طي شده اند
اي واي كوچه آخر من بن بست است

شوق دل دادن يك ياس به يك كاج بلند
شوق پرواز كبوتر بر سر ابر سفيد
پاكي دست پر از مهر و صفاي مادر
لذت بوسه يار زير نور مهتاب
اين همه دوستي را چه كنم؟

عاقبت خواهم رفت عاقبت خواهم مرد
همرهم چيست در اين راه سفر؟
يك بغل تنهايي
چند خطي حرف ناگفته دل
حسرت شنيدن كلام نو

عاقبت خواهم مرد
مي دانم روز هجرت روز كوچ باورم نزديك است
دير و زودش كه مهم نيست بايد بروم
راحت جان كه گران نيست بايد طلبم

بعد از من
دانه ها را تو بريز پشت شيشه چشم ها منتظرند
تو بپاش گرمي عاطفه ات را دست ها منتظرند

من كه بايد بروم
اما تو بدان
قدر خودت
قدر پروانه زيبايت را
قدر يك ياس كبود و زخمي
قدر يك قلب و دل بشكسته
قدر يك جاده پيوسته

خوب مي دانم مردنم نزديك است حس پرواز تنم
حس پرپر شدن ترانه هاي آرزوم

تو بگو من چه كنم؟
با اميدي كه به من بسته شده
با قراري كه به دل بغض شده
با نگاهي كه به من مست شده
تو بگو من چه كنم
من كه بايد بروم

من كه سردم شده است با تماس دست سردت اي مرگ
من كه بي جان شده ام بس گوش سپردم به صداي پر ز اوهام تو ...مرگ!
اما دوستت دارم
پر پروازم ده تو بيا همسفرم باش بيا يارم باش
آسمان منتظر است روح من عاشق آبي آرام بلند است
تو بيا تا برسم من به اين آبي خوشرنگ خيال
تا نيايي اي مرگ تو بگو من چه كنم؟
وقت تنگ است دگر كوله بارم اصرار سفر دارند
من كه خود مي دانم مردنم نزديك است



۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

خبر روز


در شلوغی شهر هیچ کس صدای شکستن را نشنید.. هیچکس نفهیمد که یک نفر شکست..یک نفر مرد...

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

موضوع انشا: صبح جمعه 4 دی ماه سال 88 خود را چگونه گذراندید؟


موضوع انشا: صبح جمعه 4 دی ماه سال 88 خود را چگونه گذراندید؟

در ابتدا در ساعت 7 صبح جهت شرکت در آزمون پارسه از خانه خارج و توسط یک فروند بی.آر.تی خود را به دانشگاه رساندیم - به دلیل تنبلی مفرط به جای ایستگاه ولی عصر در ایستگاه میدان فردوسی پیاده گشتیم تا مجبور نباشیم تا درب حافظ پیاده برویم.- سپس در ساعت 7:30 وارد دانشگاه شده و به سمت حوزه امتحانی خود رفتیم و تا ساعت 7:58 به گفتن چرت و پرت با دوستان مشغول شدیم. سپس در ساعت 8 شروع به پاسخ گویی به سوالات نموده و در مدت 1 ساعت به سوالات 8 درس پاسخ داده و در ساعت 9:7 قبل از پخش شدن ساندیس و کیک جلسه را ترک نمودیم و وقتی به خود آمدیم تازه فهمیدیم که ای دل غافل چه اشتباهی کرده ایم و با حسرت فراوان به کارتن آبمیوه و کیکی که پس از خروج ما از سالن به سالن وارد شد نگاه کردیم. سپس حدود 10 دقیقه منتظر ماندیم تا اینکه "سعید" نیز ناکام از خوردن ساندیس و کیک سالن را ترک نمود و به ما ملحق شد. سپس اس ام اسی سوی آقا "خیرخواه" فرستادیم و ایشان به همراه "وحیدنیا" و "عرفان" و همچنان ناکام از خوردن ساندیس و کیک از سالن خارج شده و به ما ملحق گردیدند. در اینجا بود که متوجه شدم که "مهدی موت" کمی زودتر از ساعت 9 و پیش از ما از سالن خارج شده و در گوشه ای از دانشگاه مشغول عبادت بوده است.
سپس با توجه به ناکامی مان در خوردن ساندیس و کیک تصمیم برآن گرفتیم که به نقش رفته و املتی نوش جان کنیم. اما از شانس بدمان نقش بسته بود. پس نیمی از ما جدا شدند و نیمی دیگر به سوی خیابان جمهور سوار بر رخش "سعید" روانه شدیم. که باز هم مغازه مورد نظر بسته بود. از این رو فکری دیگر کردیم و رو به میدان ولیعصر شدیم و در کمال نا باوری حلیم فروشی باز دیده و آب دهانمان را قورت دادیم. سپس احسان به صف نان سنگک رفت و ما نیز جهت خرید حلیم روانه شدیم. جای شما خالی حلیم مبسوطی با نان سنگک داغ نوش جان نموده یک دور قمری دور دانشگاه زده و سپس به سوی خانه روانه شدیم و در ساعت 11:30 در خانه به اینترنت وصل شده و فیس بوکمان را چک می نمودیم؛ در حالی که آزمون ساعت 11:20 به پایان می رسید.
اين بود انشای من!!

اولین میمیمال من

در پي واگذاري انتخاب روساي فرهنگستان ها به رييس دولت به دلیل مخالفت چند نفر از روساي فرهنگستان ها با ایشان، با توجه به رواج اين مخالفت ها در بين دانشجويان، از اين پس كنكور حذف و انتخاب دانشجويان نيز بر عهده رييس دولت خواهد بود!!!

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

تذکره شیخ مهدی اشراقی-حفظ الله شکم او را




آن به 360 اولین بلاگ نویس، آن در ابتدا دارای گیسوانی چون چلگیس، آن دشمن
قدیم و مرید جدید خیرخواه، آن خواننده دروس هر از چند گاه، آن در تضاد با فصل بهار، آن بخت برگشته هشتاد و چهار، آن پیگیر امور بین الملل، آن به شورا راه یافته به عنوان عضو علی البدل، آن قبل از جلسات دارای لابی با ارشاد، آن که نامش به روایتی نهاده اند میلاد، آن برای انجمن مبدع پیامک و سامانه، آن به دروغ آشنا به علوم رایانه، آن نویسنده چند مقاله و بیانیه، آن الاف در پی ساعت و دقیقه و ثانیه، آن سرپرست تیم فوتبال روی چمن، آن مسئول مالی انجمن، آن یکسال همکار آرمینه حسنوند، آن پیرو برنامه کنکور رضا موسیوند، آن برگزار کننده نیمه کلاس اکسل، آن در کنکور ارشد چون خر ِمانده در گل، آن جدیدا آشنا به چم و خم فیس بوک، آن مقابل کلمه لاکی لوک، آن به دوران جوانی یاقی، شیخ مهدی اشراقی – حفظ الله شکم او را- در نگون بختی شهره آفاق بود و در توضیح آن همین بس که در بدو ورود به دانشگاه مهر ورودی زوج بر پیشانی او نهادند و این ننگی باشد که حتی به آب هفت دریا پاک نگردد.
نقل است که چون موسم کنکور بگردید شیخ عزم آن کرد تا بلکه در رشته تکنولوژی فضولی (همان آی تی) قبول گردد، از این رو بارها و بارها بر تکه ورقی برنامه ای درسی بنبشت و بر گردنش آویزان نمود تا بلکه بدان عمل کند و کلید گنج بیابد، اما درس کجا و شیخ ما کجا؟؟ و چون نابرده رنج کی بدست آورد گنج؟؟؟ شد آنچه نباید می شد و شیخ مهدی – زید الله اطلاعاته فی الکمبیوتر - در گرایش مطبخ داری صنعتی که از علوم کیمیاگری است مقبول گردید و مزین به شماره هشتاد و چهار و به عذاب وهاب زاده دچار!
گویند که شیخ ابتدا سعی بر آن کرد تا خود را از قافله این دانشکده جدا نماید اما دیری نپایید که از فرط بیکاری به سرش زد و قدم در راه براندازی زبرِ سلسله خیرخواهیان گذارد، اما به زور بسیار تنها توانست خود را به عنوان عضو علی البدل تحمیل نماید!!
شیخ آنقدر در انجام امور ساکن و جاری از خود سستی نشان داد که بارها سردمدار سلسله (شیخ احسان)، این جمله را در وصف او به زبان آورد که، وی در انجام هیچ کاری به درد نخورد و مفید فایده نباشد.
اما شیخ از روی نرفت و به پشتوانه شیخ العرفا میر عارفین، قصد آن همی بنمود تا به انجمنی علمی راه یابد و کمی از بار بی علمی خود بکاهد، و این بار و به لطف نبود رقیبی در خور شیخ را به انجمن راه دادند و زمام خزانه به وی سپردند.
گویند که شیخ به همراه دیگر هم صنفان خود خرابه ای تحویل بگرفت که نامش انجمن علمی بود و در آن هیچ نبودی جز تار عنکبوت!! پس بسیار تلاش بکرد و سریش احمدی همی شدندی تا که میزی بخریدی و نزدیکان خود دور آن جمع به نمودندی و جشن و سرور برپای کردندی.
البته بسیار شایعه باشد که او همچون دیگر کسانی که خزانه دار بودند و شدند از پول انجمن بسیار بخوردندی تا جایی که هرکه مسئول خزانه گردیدندی کا هشتصدی بخریدندی و حالش را بردندی و شکمی به اندازه کیسه سیمانی بیست کیلویی در آوردندی!!!
چون فصل خریف به نیمه رسید، دم شیخ بگرفتندی و از انجمن بیرون انداختندی!! هر چند که شیخ کنه شدندی و به انجمن چسبیدندی و فضولی بسیار نمودندی!!!
شیخ که وضع چنین دید تصمیم بگرفت تا دوباره کنکور دهد شاید که این بار در رشته ای بهتر او را قبول بدارند پس باز تکه ورق های بسیار جمع نمود و بر آنها دوباره برنامه ها نبشت اما کجا که آن را اجرا کند و چون وضع این چنین باشد، شیخ باز هم به جایی بهتر نخواهد رسید!!!

گویند که شیخ را در جهان هیچ مرید نباشد و این از آنجا مشهود است که روزی ارشاد نامی تذکره ای بنبشتندی و بسیار به او تندی نمودندی لیک از هیچکس صدایی در اعتراض به او بر نیامد و همه ارشاد تشویق نمودندی که چه خوب شیخ را تشبیه به آفتابه و آبپاش نمودندی!
پس شیخ بسیار بر آشفت و شروع به نگارش تذکره در احوالات خود نمود در حالی که این آوا را سر همی داد: « خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر، صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر ، آیا هیچ سر بر می كنند از خواب، مهربان همسایگانم از پی امداد...»


از همین مجموعه بخوانید:
تذکره شیخ محمد ثمری
تذکره حاج نیما فتوحی تهرانی
تذکره آقا میرزا فرهود کربلایی حبیب