۱۳۸۸ دی ۸, سه‌شنبه

خبر روز


در شلوغی شهر هیچ کس صدای شکستن را نشنید.. هیچکس نفهیمد که یک نفر شکست..یک نفر مرد...

۱۳۸۸ دی ۴, جمعه

موضوع انشا: صبح جمعه 4 دی ماه سال 88 خود را چگونه گذراندید؟


موضوع انشا: صبح جمعه 4 دی ماه سال 88 خود را چگونه گذراندید؟

در ابتدا در ساعت 7 صبح جهت شرکت در آزمون پارسه از خانه خارج و توسط یک فروند بی.آر.تی خود را به دانشگاه رساندیم - به دلیل تنبلی مفرط به جای ایستگاه ولی عصر در ایستگاه میدان فردوسی پیاده گشتیم تا مجبور نباشیم تا درب حافظ پیاده برویم.- سپس در ساعت 7:30 وارد دانشگاه شده و به سمت حوزه امتحانی خود رفتیم و تا ساعت 7:58 به گفتن چرت و پرت با دوستان مشغول شدیم. سپس در ساعت 8 شروع به پاسخ گویی به سوالات نموده و در مدت 1 ساعت به سوالات 8 درس پاسخ داده و در ساعت 9:7 قبل از پخش شدن ساندیس و کیک جلسه را ترک نمودیم و وقتی به خود آمدیم تازه فهمیدیم که ای دل غافل چه اشتباهی کرده ایم و با حسرت فراوان به کارتن آبمیوه و کیکی که پس از خروج ما از سالن به سالن وارد شد نگاه کردیم. سپس حدود 10 دقیقه منتظر ماندیم تا اینکه "سعید" نیز ناکام از خوردن ساندیس و کیک سالن را ترک نمود و به ما ملحق شد. سپس اس ام اسی سوی آقا "خیرخواه" فرستادیم و ایشان به همراه "وحیدنیا" و "عرفان" و همچنان ناکام از خوردن ساندیس و کیک از سالن خارج شده و به ما ملحق گردیدند. در اینجا بود که متوجه شدم که "مهدی موت" کمی زودتر از ساعت 9 و پیش از ما از سالن خارج شده و در گوشه ای از دانشگاه مشغول عبادت بوده است.
سپس با توجه به ناکامی مان در خوردن ساندیس و کیک تصمیم برآن گرفتیم که به نقش رفته و املتی نوش جان کنیم. اما از شانس بدمان نقش بسته بود. پس نیمی از ما جدا شدند و نیمی دیگر به سوی خیابان جمهور سوار بر رخش "سعید" روانه شدیم. که باز هم مغازه مورد نظر بسته بود. از این رو فکری دیگر کردیم و رو به میدان ولیعصر شدیم و در کمال نا باوری حلیم فروشی باز دیده و آب دهانمان را قورت دادیم. سپس احسان به صف نان سنگک رفت و ما نیز جهت خرید حلیم روانه شدیم. جای شما خالی حلیم مبسوطی با نان سنگک داغ نوش جان نموده یک دور قمری دور دانشگاه زده و سپس به سوی خانه روانه شدیم و در ساعت 11:30 در خانه به اینترنت وصل شده و فیس بوکمان را چک می نمودیم؛ در حالی که آزمون ساعت 11:20 به پایان می رسید.
اين بود انشای من!!

اولین میمیمال من

در پي واگذاري انتخاب روساي فرهنگستان ها به رييس دولت به دلیل مخالفت چند نفر از روساي فرهنگستان ها با ایشان، با توجه به رواج اين مخالفت ها در بين دانشجويان، از اين پس كنكور حذف و انتخاب دانشجويان نيز بر عهده رييس دولت خواهد بود!!!

۱۳۸۸ آذر ۲۰, جمعه

تذکره شیخ مهدی اشراقی-حفظ الله شکم او را




آن به 360 اولین بلاگ نویس، آن در ابتدا دارای گیسوانی چون چلگیس، آن دشمن
قدیم و مرید جدید خیرخواه، آن خواننده دروس هر از چند گاه، آن در تضاد با فصل بهار، آن بخت برگشته هشتاد و چهار، آن پیگیر امور بین الملل، آن به شورا راه یافته به عنوان عضو علی البدل، آن قبل از جلسات دارای لابی با ارشاد، آن که نامش به روایتی نهاده اند میلاد، آن برای انجمن مبدع پیامک و سامانه، آن به دروغ آشنا به علوم رایانه، آن نویسنده چند مقاله و بیانیه، آن الاف در پی ساعت و دقیقه و ثانیه، آن سرپرست تیم فوتبال روی چمن، آن مسئول مالی انجمن، آن یکسال همکار آرمینه حسنوند، آن پیرو برنامه کنکور رضا موسیوند، آن برگزار کننده نیمه کلاس اکسل، آن در کنکور ارشد چون خر ِمانده در گل، آن جدیدا آشنا به چم و خم فیس بوک، آن مقابل کلمه لاکی لوک، آن به دوران جوانی یاقی، شیخ مهدی اشراقی – حفظ الله شکم او را- در نگون بختی شهره آفاق بود و در توضیح آن همین بس که در بدو ورود به دانشگاه مهر ورودی زوج بر پیشانی او نهادند و این ننگی باشد که حتی به آب هفت دریا پاک نگردد.
نقل است که چون موسم کنکور بگردید شیخ عزم آن کرد تا بلکه در رشته تکنولوژی فضولی (همان آی تی) قبول گردد، از این رو بارها و بارها بر تکه ورقی برنامه ای درسی بنبشت و بر گردنش آویزان نمود تا بلکه بدان عمل کند و کلید گنج بیابد، اما درس کجا و شیخ ما کجا؟؟ و چون نابرده رنج کی بدست آورد گنج؟؟؟ شد آنچه نباید می شد و شیخ مهدی – زید الله اطلاعاته فی الکمبیوتر - در گرایش مطبخ داری صنعتی که از علوم کیمیاگری است مقبول گردید و مزین به شماره هشتاد و چهار و به عذاب وهاب زاده دچار!
گویند که شیخ ابتدا سعی بر آن کرد تا خود را از قافله این دانشکده جدا نماید اما دیری نپایید که از فرط بیکاری به سرش زد و قدم در راه براندازی زبرِ سلسله خیرخواهیان گذارد، اما به زور بسیار تنها توانست خود را به عنوان عضو علی البدل تحمیل نماید!!
شیخ آنقدر در انجام امور ساکن و جاری از خود سستی نشان داد که بارها سردمدار سلسله (شیخ احسان)، این جمله را در وصف او به زبان آورد که، وی در انجام هیچ کاری به درد نخورد و مفید فایده نباشد.
اما شیخ از روی نرفت و به پشتوانه شیخ العرفا میر عارفین، قصد آن همی بنمود تا به انجمنی علمی راه یابد و کمی از بار بی علمی خود بکاهد، و این بار و به لطف نبود رقیبی در خور شیخ را به انجمن راه دادند و زمام خزانه به وی سپردند.
گویند که شیخ به همراه دیگر هم صنفان خود خرابه ای تحویل بگرفت که نامش انجمن علمی بود و در آن هیچ نبودی جز تار عنکبوت!! پس بسیار تلاش بکرد و سریش احمدی همی شدندی تا که میزی بخریدی و نزدیکان خود دور آن جمع به نمودندی و جشن و سرور برپای کردندی.
البته بسیار شایعه باشد که او همچون دیگر کسانی که خزانه دار بودند و شدند از پول انجمن بسیار بخوردندی تا جایی که هرکه مسئول خزانه گردیدندی کا هشتصدی بخریدندی و حالش را بردندی و شکمی به اندازه کیسه سیمانی بیست کیلویی در آوردندی!!!
چون فصل خریف به نیمه رسید، دم شیخ بگرفتندی و از انجمن بیرون انداختندی!! هر چند که شیخ کنه شدندی و به انجمن چسبیدندی و فضولی بسیار نمودندی!!!
شیخ که وضع چنین دید تصمیم بگرفت تا دوباره کنکور دهد شاید که این بار در رشته ای بهتر او را قبول بدارند پس باز تکه ورق های بسیار جمع نمود و بر آنها دوباره برنامه ها نبشت اما کجا که آن را اجرا کند و چون وضع این چنین باشد، شیخ باز هم به جایی بهتر نخواهد رسید!!!

گویند که شیخ را در جهان هیچ مرید نباشد و این از آنجا مشهود است که روزی ارشاد نامی تذکره ای بنبشتندی و بسیار به او تندی نمودندی لیک از هیچکس صدایی در اعتراض به او بر نیامد و همه ارشاد تشویق نمودندی که چه خوب شیخ را تشبیه به آفتابه و آبپاش نمودندی!
پس شیخ بسیار بر آشفت و شروع به نگارش تذکره در احوالات خود نمود در حالی که این آوا را سر همی داد: « خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر، صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر ، آیا هیچ سر بر می كنند از خواب، مهربان همسایگانم از پی امداد...»


از همین مجموعه بخوانید:
تذکره شیخ محمد ثمری
تذکره حاج نیما فتوحی تهرانی
تذکره آقا میرزا فرهود کربلایی حبیب




۱۳۸۸ آذر ۱۹, پنجشنبه

توضيح يك سوال!


سوال: برگ وقتي داره ميافته به درخت نگاه ميكنه يا زمين؟
توضيح:
من كه گفتم ذهنمو به شدت مشغول كرده!
ساده ترين سوالي كه مطرحه اينه:بهتره رو درخت سبز موند يا بايد جدا شد و سفر رهايي رو آغاز كرد؟
حالا بيا اين چند تا حالت رو در نظر بگير:
-فكرشو كن درخت كسي باشه كه بهش دلبستي و خيلي دوسش داري! و زمين يه عشق تازه باشه يا يه آينده بدون عشق! خوب حالا به نظرت بايد به كدوم نگاه كرد؟
- حالا فرض كن درخت يه عشق اشتباه باشه و زمين تو بدترين حالت، فقط فرار از اين عشق باشه!
- اگه فرض كنيم درخت همراه بودن با دوستاي خوب باشه و زمين جدايي از اونا چي؟ تو اين حالت چه نظري داري؟
- فرض كن درخت خونه اي باشه كه تمام كودكيت رو توش گذروندي و زمين خونه جديد!
-فرض كن درخت شهر يا مملكتي باشه كه همه خاطراتت به اون وابسته است! و زمين شهر يا كشوري كه بهش هيچ وابستگي نداري!
- يا نه! اصلا فرض كن درخت اين دنيا باشه و زمين اون دنيا!
-فرض كن درخت يه گذشته بده و زمين يه آينده خوب!
- فرض كن درخت يعني وابستگي و زمين يعني رهايي!
-و ...
مي بيني، چرا ذهن من رو مشغول كرده!
هر لحظه به هر كدوم از اين سوالا يه جواب ميدم و باز ميگم نه و يه جواب ديگه ميدم!

۱۳۸۸ آذر ۱۸, چهارشنبه

جوجه پر باز کرد تا شاید پرواز کند

عجب حسیه حس جوجه هایی که دیگه وقتشه از لونه جدا بشن و پرواز کنند. الان دقیقا می فهممشون!! دیگه وقتشه از دانشگاه هم جدا بشم. دیگه....

۱۳۸۸ آذر ۱۴, شنبه

تذکره آقا میرزا فرهود کربلایی حبیب-حفظ الله هیکله



آن صاحب لقب «درشت آقا»، آن علاقه مند به کسب نمره بالا، آن برای داش ایمان اولین پیشی، آن پدر خوانده هر هشتاد و شیشی، آن دارنده لپ تاپ بدون رم، آن مجیز گوی آقا زمانی هر دم، آن درشترین فیله ی نویدِ فرخزاد، آن از دادن امتحان سخت هم دلشاد، آن به ظاهر شبیه درخت توت، آن تایپ کننده نامه در سه سوت، آن برگزار کننده چند همایش و اجلاس، آن عضو کت شلواری و با کلاس، آن در انجمن مدیر طرح و برنامه، آن دست راست دبیریه آرمینه، آن بیش از همه واحد ستانده، آن توانا در دروس خوانده و نخوانده، آن دبیر کمیته استقبال، آن به قدرت همچو فرزند زال، آن مرید و مخلص دکتر ناصرنژاد، آن دشمن علی اصغر روغنی زاد، آن به گاه صبح با ملکی، آن گیر دهنده به شمایلی الکی، آن برای نهار خورنده ی دو دیس، آن بنیان گذار پدیده نارسیس، آن پیرو خط احسان خیرخواه، آن از چم و خم ریاضیات مهندسی آگاه، آن با یک گاز خورنده سیب، آقا میرزا فرهود کربلایی حبیب –حفظ الله هیکله- به سال 86 پای به دانشکده ای گذارد که در کشتن استعدادها شهره آفاق همی بودندی و هر که پای در آن نهادی خود دچار افت تحصیلی گشتندی!!
گویند چون میرزا پای به دانشکده گذارد و صحبت از رتبه و مرتبه خود در کنکور همی کرد، جمعیت مستقبلین زبان خود با دندان گاز گرفته و پچ پچ کنان با خود همی گفتند که دیوانه است!! اما میرزا فرهود – زید الله سرعت لپ تابه- چون وضع را این چنین دید بر حال آنها نیشخند همی زد و چیزی نگفت. طولی نکشید که همه اعضای کمیته استقبال به چشم خود دیدند که این فرهود جز آن فرهود (منظور فولادوند) است و حتی شاید بتوان اسمش را حمید (از نوع زنجانی) نهاد که در هر درس و واحدی که دیگران به نمره 10 ای آن را گذراندند، بسیار نمره بیست در کارنامه او نهاده اند!
اما نقل است که هرچند میرزا شماره ای از نوع 86 داشتندندی اما هیچ با 86 ای ها دیده نشدندندی و همواره با سال بالایی بودندندی!! چنین روشی جز روش دانشجویی بودندندی و از همین روی بسیار مشکلات پدید آمدندندی!! که بحثش فزون از هزار و زمان و دلم بی قرار!
میرزا حبیب – حفظ الله آقا زمانی برای او- به یکباره مرید آقا زمانی نامی گشت که او را در شرکت در مسابقات ماشین های کیمیایی سابقه بودندندی بسی!! میرزا را از این عضوِ تیم گشتن، فایده آمد بسیار که در کنار آقا زمانی گرفتن قرار و ثبت عکسی به یادگار!
میرزا با تمام مشغله های علمی خود، در انجمنی علمی نیز عضو بود و هر که کار علمی و غیر علمی داشتندی به او مراجعه نموده و او با لپ تاپش که سرعتش همچو موتورهای دیزلی بود، به سرعت نامه ای نبشته و تقدیم مراجعین می نمود و هر از چند گاهی به داش ایمان و جمله یاران ترشی می نمودندی و داش ایمان یاد آور این نکته گشتندی که این میز به هیچ کس وفا ننمودندی!!
چون میرزا دوره اش به سر آمد، بسیار شیون کردندی و ناخن بر صورت کشیدندی و در وصف این حال بلاگ نبشتندی که چرا با من چنین کردید و من را چون چنین گشت است؟؟؟ و در نهایت بلاگ را با شعری از رضا صادقی تمام کردندی و صبح به صبح لپ تاپ زیر بغل، در گوشه ای از قرائت خانه چمبره زده و فیس بوک چک کردندی و نوای «آقا زمانی یه دونست ... اونم واسه نمونه است» و یا «ناصر نژاد درشته...» سر دادندی!
از همین مجموعه بخوانید:
تذکره شیخ محمد ثمری
تذکره حاج نیما فتوحی تهرانی

۱۳۸۸ آذر ۹, دوشنبه

تذکره حاج عمو نیما فتوحی تهرانی –زید الله ارتفاعه



آن آمده از دانشگاه اصفهان، آن اولین به کار برنده لفظ «عمو کامران»، آن ورودی قدیم با شماره جدید، آن کل کل کننده با جواد و مجید، آن دارنده در میدان حر تعمیرگاه، آن صاحب برند بی.ام.و و نمایشگاه، آن عامل بردن اردوی دو جنسی، آن بازدید کننده از کوکاکولا و پپسی، آن در استخر دانشگاه همچو ناو، آن علاقه مند به استفاده از واژه گاو (!)، آن برازنده واژه مالیاتی، آن پوشنده پوشاک وارداتی، آن همیشه در هروی و نارسیس پلاس، آن شیفته خودروی اس کلاس، آن هم تراز و هم ارتفاع با احسان، آن صاحب مدل دو تی شرت در بهار و زمستان، آن مسئول مالی قبلی شورا، آن دوستدار موسیقی متالیکا، آن رفیق شفیق کربلایی حبیب، آن جدیدا با نعیمه در ریلیشن شیب، آن که با هر کسی داده یک ائتلاف، همان که به مادربزرگها بگوید یه داف، آن در دعوت من به فیس بوک بانی، حاج عمو نیما فتوحی تهرانی –زید الله ارتفاعه- از اهالی تهران بود که از اصفهان پای به پلی تکنیک نهاده و از برای کم نیاوردن هر نفسی که برون می داد همراه با این آوا بود که اووستادهای اینجا بسی داغانند.
نقل است که هر کس روی حاجی می دید، یاد اجرام فضایی اوفتادندنی از آن روی که حاجی گیسوان خود همی پوش داده و هرمی مثلث القاعده بر آن علم می نمود و هم البته که حاجی فتوحی مشخصه دیگری نیز داشت، که همانا در زمستان و تابستان بر یک عقیده بود و در هر حال جز 2 تی شرت هیچ بر تن نمی کرد و هر دم که مریدان راز این تحمل را همی پرسیدندندی حاجی آهی کشیدندندی و آسمان نگاه همی کردندندی و سکوت کردندندی!
روزی حاجی قصد آن می کند تا که گیسوان خود کوتاه همی کند و شوخ از جامعه به در آرد از این رو به خانه عمو ملکی رفته و سرنوشت گیسوان خود به او می دهد
لاکن از بد حادثه مالیاتی ملکی از روی بی تجربگی مشخصه عمو نیما را به دار فنا می دهد!
گویند که روزی حاجی تصمیم گرفتندندی تا جهت خدمت خلق در انتخابات شورا شرکت همی کند و از این رو از فصل سیف شروع به برگزاری اجلاس کردندی و با جماعتی قول ائتلاف دادندی تا بلکه فرجی شود و به شورا راه یافتندندی. خلاصه در نهایت با جماعتی از هم ورودی های سال بالایی خود(!!!) در فصل شتا به شورا راه یافته و مسئولیت خزانه داری آن شورا را بر عهده گرفتندندی و همراه با عرفان دهان خود آسفالت شده دیدندندی. از آن روی تصمیم همی گرفتند تا اردویی برگزار نموده و کاروانی تشکیل دهند از انسیه و اذکره و از بهر زیارت راهی دیار خراسان گردندندی. اما اردوی مختلط رفتن همان و صاف شدن دهان همان!
از آن روز مریدان حاجی فتوحی –لعن الله دشمنانه- را بسیار دیدندنی که همچنان شعر«پارسال بهار دسته جمعی رفته بودیم زیارت ...» را می خواند و سعی در فهماندن موضوعی به کاظمی نامی داشتندندی که البت نرود میخ آهنی در سنگ و حاجی بسی آشفته گشته و سر خود به دیوار همی کوفته و فریاد نمی فهمی اش را بلند همی کند.
اندکی پس از این ماجرا عمو نیما فتوحی - حفظ الله قدرته فی البحث السیاسی و غیر سیاسی- که از بحث و کل کل خسته همی گشته بود تصمیمی اساسی گرفته و قصد آن می کند تا راهی دیار فرنگ گردد و از همین روی هر روز صبح بیدار شدندندی و زبان فرنگی خواندندندی بسیار تا که شاید تافلی ناقابل گرفتندندی!

از همین مجموعه بخوانید:
تذکره شیخ محمد ثمری
تذکره آقا میرزا فرهود کربلایی حبیب

۱۳۸۸ آذر ۸, یکشنبه

تذکره شیخ «محمد ثمری» - زید الله سرعت اینترنته




آن شرکت کننده در آزمون تافل، آن از آزمون دروسِ دیگر غافل، آن از برای توضیحِ هر چیز بلاگ نویس، آن که باشد پاتوقش در نارسیس، آن درخواست دهنده به دانشگاه های آلمانی، آن دوست نیما فتوحی طهرانی، آن تغییر کننده در اردوی تبریز، آن برای شارژ لب تاب به دنبال پریز، آن از کودکی دارنده نوت بوک، آن هر لحظه آپدیت کننده فیس بوک، آن برای همه خاله و دایی، آن دارای خاطره با محمد رضایی، آن علاقه مند به جزیره کیش، آن دارنده خودرو دویست و شیش، آن دانشجوی پلی تکنیک، آن دارنده آرم طرحِ ترافیک، آن دبیر کمیته همایش در کابینه(منظور انجمن علمی)، آن اخیرا مرید و مخلص آرمینه، آن از بحر اَپلای به همه جا در خواست داده، آن پسر غیور و معاون وزیر زاده، آن متولد سال 1407 قمری، سالار شيوخ، شیخ «محمد ثمری» - زید الله سرعت اینترنته- از دانشجویان دانشگاه امیرکبیر بود.
و هم او ست که در وصفش همي گفته‌اند که شيخ را سه حالت باشد، یا در حال نبشتن بلاگ است و یا در حال آپدیت نمودن فیس بوک و یا از برای خالی نبودن عریضه ساعتی چند در پای چاپار برقی خود همی نشسته و به امید آمدن نامه غرق در اینترنت همی گشته و هرآن، که از سویی نامه ای بر او نازل می گردد، آن را نخوانده فوروارد، همي کند.
روايت است که روزي شيخ محمد ثمری- قبله الله في آزمون تافل بعدی-! را بديدند که مدام و بي‌وقفه با خودش حرف همي زند و بر تکه ورقی چیزهایی بنبشتندندی. پس وي را گفتند: «يا شيخ محمد! چي شده؟ پس چرا همين جور يک ريز و بي‌وقفه حرف همي بزني و بر ورق چیزی نگاری؟!»
پس شيخ محمد دمي به تو و بازدمي به بيرون همي بدادي و بگفتي: «نامه ای همی نگارم از برای دیئِر فریبرز تا که شاید در دل او مقبول افتم و از برای رفتنم به فرنگ از او توصیه نامه ای بگیرم!».
چون مریدان وضع را این چنین دیدند از او بخواستند تا نامه را برایشان بخواند و چون شیخ چنین کرد، روی مریدان به مس گرایید و پس از تحمل بسیار، همه گی به حالت انفجار همی خندیدند. اما گویی شیخ هیچ نفهمید که خنده دوستان از چه روست و فکر همی کرد که برای تشویق او همی لبخند زده اند، پس شیخ از این پس تصمیم گرفت تا به جرگه نویسندگان پای گذارد.
شیخ را بسیار آشنا و پارتی باشد اندر هر کجا و از این روی بود که در اوایل سال های واپسین زندگی اش در دانشکده او را جهت برگزاری چندین همایش و اجلاس به عنوان دبیر کمیته گماردند و از آن پس بود که او از مریدان خانم رئیس و مخلصان وی گردید.
این علاقه تا بدان جا در وی نفوذ کرده بود که روزی از روزها تصمیم بگرفت و تذکره ای بنبشت در مدح رئیس و در آن بسیار پاچه خواری بنمود و در فیس بوک آن را همی شِیر کرد. این بار مریدان شیخ که وضع را این چنین دیدند، در صدد بر آمدند تا شیخ را از این حال خارج دارند و او را به دلیل نگارش این چنین تذکره ای سرزنش نمایند. در این وادیِ سرزنش، ناگهان یکی از مریدان به نام حامد آقا سخن از سگی به میان آورد که گویا بایستی به زودی با شیخ ملاقات همی بکردندی که یک هو از آن میان فریاد یافتم! یافتمِ «دانش مقدم» نامی بر آمد که :«آری، همی کور خواندید؛ من خود دانستندندی که منظور از سگ چه بودندندی».
در این حال بود که شیخ بر آشفت و از مریدان خواست تا صرفه جویی پیشه نمایند.
نقل است که شیخ اين حرف را زده و راهش را گرفته و ضمن خواندن شعر : « اگه منو دوسم داری، واقعا رژیم داری ، پاشو پاشو برقص واسم .... » تصمیم به رفتن از فیس بوک همی گرفت.
از همین مجموعه بخوانید:

تذکره حاج نیما فتوحی تهرانی
تذکره آقا میرزا فرهود کربلایی حبیب

۱۳۸۸ مهر ۱۶, پنجشنبه

راز عقب ماندگی


"خواجه نصیر الدین " دانشمند یگانه ی روزگار در بغداد مرا درسی آموخت که همه ی درس بزرگان در همه ی زندگانیم برابر آن حقیر می نماید و آن این است :

در بغداد هرروز بسیار خبرها می رسید از دزدی , قتل و تجاوز به زنان در بلاد مسلمانان که همه از جانب مسلمانان بود . روزی خواجه نصیر الدین مرا گفت می دانی از بهر چیست که جماعت مسلمان از هرجماعت دیگر بیشتر گنه می کنند با آنکه دین خود را بسیار اخلاقی و بزرگمنش می دانند ؟

من بدو گفتم : بزرگوارا همانا من شاگرد توام و بسیار شادمان خواهم شد اگر ندانسته ای را بدانم .

خواجه نصیر الدین فرمود:
ای شیخ تو کوششها در دین مبین کرده ای و اصول اخلاق محمد که سلام خدا بر او باد را می دانی . و همانا محمد و جانشینانش بسیار از اخلاق گفته اند و از بامداد که مومن از خواب بر می خیزد تا هنگامی که شبانگاه با بانویش همبستر میشود , راه بر او شناسانده شده است .

اما چه سری است که هیچ کدام از ایشان ذره ای بر اخلاق نیستند و بی اخلاق ترین مردمانند آنکه اخلاق دارد نه ازمسلمانی اش که از وجدان بیدار او است.


من بسیار سفرها کرده ام و از شرق تا غرب عالم و دینها و آیینها دیده ام . از "غوتمه ( بودا ) "در خاورزمین تا "مانی ایرانی" در باختر زمین که همانا پیروانشان چه نیکو می زیند هرگز بر دشمنی و عداوت نیستند . آنها هرگز چون مسلمانان در اخلاقشان فرع و اصل نیست و تنها
بنیان اخلاق را خودشناسی می دانند و معتقدند آنکه خودبشناسد وجدان خود را بیدار کرده و نیازی به جزئیات اخلاقی همچون مسلمانان ندارد . اما عیب اخلاق مسلمانی چیست ای شیخ ؟

در اخلاق مسلمانی هر گاه به تو فرمانی می دهند , آن فرمان " اما " و " اگر"دارد .

در اسلام تو را می گویند :
دروغ نگو ..... اما دروغ به دشمنان اسلام را باکی نیست .

غیبت مکن ... اما غیبت انسان بدکار را باکی نیست.

قتل مکن ... اما قتل نامسلمان را باکی نیست .

تجاوز مکن ... اما تجاوز به نامسلمان را باکی نیست .

و این " اماها " مسلمانان را گمراه کرده و هر مسلمانی به گمان خود دیگری را نابکار و نامسلمان می داند و اجازه هر پستی را به خود می دهد و خدا را نیز ازخود راضی و شادمان می بیند ..

و راز نابخردی و پستی مسلمانان در همین است ای شیخ کسلان....

از اسرار اللطیفه و الکسیله