۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۵, یکشنبه

چقدر؟؟!!

چقدر خواب ببینم که مال من شده ای؟
و شاه بیت غزل های لال من شده ای؟

چقدر خواب ببینم که بعد آن همه بغض
جواب حسرت این چند سال من شده ای؟

چقدر حافظ بلدانشین ورق بخورد؟
تو ناسروده ترین بیت فال من شده ای

چقدر لکنت شب گریه را مجاب کنم؟
خدا نکرده مگر بی خیال من شده ای؟

هنوز نذر شب جمعه های من این است
که اتفاق بیفتد حلال من شده ای

که اتفاق بیفتد کنار تو هستم
برای وسعت پرواز بال من شده ای

میان بغض و تبسم میان وحشت و عشق
تو شاعرانه ترین احتمال من شده ای

مرا به دوزخ بیداریم نیازی نیست
چقدر خواب قشنگیست مال من شده ای


مهناز فرهودی

001

تا سه نشه بازی نشه یه جمله احمقانه واسه ایجاد روحیه پس از دو شکسته... اما همیشه شکست سوم سخت تره!!!

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱, پنجشنبه

چوپان دروغگو مدل 89

مکان: میدان ازادی
زمان: شنبه

-پسرم!! پسرم!!
- بله؟
-من و دخترم تو راه موندیم میشه یه پول کرایه به ما بدی؟
- بفرمایید مادر!!


مکان: میدان ازادی
زمان: یکشنبه

-آقا پسر!! آقا پسر!!
- بله؟
-خوبی؟ خسته نباشی
-مرسی!!
-داداش من تو راه موندم میشه یه کمکی به من بکنی!!
-نه!!!


مکان: میدان ازادی
زمان: دوشنبه

-اقا!! اقا!!
- بله؟
-ببین....
- برواقا دیروزم به من همینا رو گفتی!!! ندارم پول!!!


مکان: میدان ازادی
زمان:  سه شنبه

-اقا!! اقا!!
- .... (سرشو می اندازه پایین و محل نمیده)
-اقا پسر !! اقا پسر با شمام!!!
- .... (چیزی نمیگه و سرعتش رو بیشتر می کنه)
- آهای آهای!! با توام ... کیف پولت افتاد!! اهای!!
و تازه یاد داستان چوپان دروغگو می افتی!!




۱۳۸۹ اسفند ۳, سه‌شنبه

تابع حالت

زندگی هر ادمی مثل یه تابع حالت می مونه
هر ادمی از یک نقطه زندگی رو شروع می کنه و توی یک نقطه که براش مقرر شده تموم می کنه ... این وسط شاید هر فردی مسیر های مختلف رو امتحان کنه اما فقط می تونه بین همون دو نقطه جابجا شه!!
بعضی ها از مسیر های بازگشت ناپذیر حرکت می کنند اما اخرش به همون نقطه می رسند و تنها فرقشون با کسایی که از مسیرهای بازگشت پذیر می رند اینه که مجبورند زحمت بیشتری بکشند!!

درخت بی زمین

بگو بدانم شعر، دوباره تورا می توان سرود آیا؟
گرفتم اینکه تو بر من تمام خواهی شد و رخت شاعریم را به من نخواهی داد
بگو بدانم شعر تورا کدام تکه این بیصدا، جزیره بی شاعر، پناه خواهد بود
تمام مسئله اینست
من، اتحاد سنگ و تیرکمان و بال پرستو را باور نمی کنم


این خلوت همیشه خالی من، این ترس خورده زخمی دوباره بوی ناخوش شب دارد
حق با من است اگر رفاقت شب با مشعل قراولان برج شقاوت را در اتفاق گریز در بندان باور نمی کنم


کدام رهایی لبخند فتح بزرگی است بر لبان قفس ساز
چگونه قفس ساز و بال پر پرواز در انفجار شب آغاز همراز می شوند؟
چگونه هم شب و هم بغض و هم دهان و هم آواز می شوند؟


باور نمی کنم که کاروان غنائم را سردار فتح و سربدار شکست به تساوی با غلامان قسمت کنند
دفترچه های مشق برادر را از این جریمه سنگین سیاه کن
من این ضیافت مشکوک را باور نمی کنم

مگر که حافظه تاریخ رفاقت مسیح و یهودا را باور کند
وکشف باغ زیتون را به بازپسین شب معاهده ای بین آندو بداند که بر سر سی سکه نقره تسلیم به توافق رسیدند
من این توافق ننگین را باور نمی کنم


باور نکن رفیق موافق
به اتحاد بی دلیل سنگ و شیشه و قاب پنجره شک کن
باور نکن رفیق موافق


تو کسی را که به اندازه یک گلدان هم سبز نبود به نگهبانی باغی خواندی
باغ سبزی آری ، تاکه در بیداری ضامن خواب علفها باشد
و به هنگام شب بی همه چیز حافظ حنجره پاک گل داوودی
خوبی نازک ابریشم ها و غزل های ردیفش همگی لاله سرخ
حافظ خواب اقاقی باشد
تا مبادا بیدلی دست درازی بکند به شب عصمت گلکاری ها


تو کسی را که به اندازه یک گلدان هم سبز نبود به نگهبانی باغ وطن ما خواندی
او به اندازه یک گلدان سبز و به اندازه یک شعله کبریت نبود.....

شاعر : شهیار قنبری

۱۳۸۹ بهمن ۲۱, پنجشنبه

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است

این مثنوی حدیث پریشانی من است
بشنو که سوگنامه ی ویرانی من است

امشب نه اینکه شام غریبان گرفته ام
بلکه به یمن آمدنت جان گرفته ام

گفتی غزل بگو، غزلم! شور و حال مرد
بعد از تو حس شعر فنا شد؛ خیال مرد

گفتم مرو که تیره شود زندگانیم
با رفتنت به خاک سیه می نشانیم

گفتی زمین مجال رسیدن نمی دهد
بر چشم باز فرصت دیدن نمی دهد

وقتی نقاب محور یکرنگ بودن است
معیار مهرورزی مان سنگ بودن است!

دیگر چه جای دلخوشی و عشق بازی است؟
اصلاً کدام احمق از این عشق راضی است؟

این عشق نیست فاجعه قرن آهن است!
من بودنی که عاقبتش نیست بودن است!


حالا به حرفهای غریبت رسیده ام
فهمیده ام که خوبِ تو را بد شنیده ام!!
 

حق با تو بود از غم غربت شکسته ام
بگذار صادقانه بگویم که خسته ام!!
 

بیزارم از تمام رفیقان نارفیق
اینها چقدر فاصله دارند تا رفیق!!
 

من را به ابتذالِ نبودن کشانده اند
روح مرا به مسند پوچی نشانده اند
 

تا این برادران ریاکار زنده اند
این گرگ سیرتان جفاکار زنده اند
 

یعقوب درد میکشد و کور می شود
یوسف همیشه وصله ناجور می شود
 

اینجا نقاب شیر به کفتار می زنند
منصور را هر آئینه بر دار می زنند
 

اینجا کسی برای کسی "کس" نمی شود
حتی عقاب درخور کرکس نمی شود
 

جایی که سهم مرد به جز تازیانه نیست
حق با تو بود ماندنمان عاقلانه نیست
 

ما میرویم چون دلمان جای دیگر است
ما می رویم هر که بماند مخیر است
 

ما میرویم گرچه ز الطاف دوستان
بر جای جای پیکرمان زخم خنجر است
 

دلخوش نمی کنیم به عثمان و مذهبش
در دین ما ملاک مسلمان ابوذر است
 

ما میرویم مقصدمان نامشخص است
هرجا رویم بی شک از این شهر بهتر است
 

ازسادگی است گر به کسی تکیه کرده ایم
اینجا که گرگ با سگ گله برادر است
 

ما می رویم، ماندن با درد فاجعه است
در عرف ما نشستن یک مرد فاجعه است
 

دیری است رفته اند امیران قافله
ما مانده ایم و قافله ی پیران قافله
 

اینجا دگرچه باب من و پای لنگ نیست
باید شتاب کرد مجال درنگ نیست
 

بر درب آفتاب پی باج می رویم
ما هم بدون بال به معراج می رویم. 


شاعر : اسلام ولی محمدی
 
  برای دانلود دکلمه این شعر به اینجا مراجعه کنید!!

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

درس باشد فردا... شرح حال دانشجویان کنکوری مهندسی شیمی

روزگاری است عجیب

هر چه می خوانی درس

باز هم درس مانده است

قصدم این است فردا

بکنم دوره دروسم را باز

ابتدا سیالات

که به اندازه دکتر بلدم آنرا

لیک

سر کنکور همه چیزش،

می رود از یادم

بد ترمو بزنم

این یکی از آخر

که اگر زمان کم آمد

چیزی از دست ندهم

ملکی می گوید

ترمو و سیالات

دو تا فرمول ندارد بیشتر

من ولی در پی آن فرمول ها

...روز و شب در به درم

عمل و جرم بماند بعدآ

شاید از پس فردا

شایدم از فردا

تو چه می دانی که

عمل من چه بد است!!!

هر چه تست می زنم و می خوانم

باز انگار کم است...

راکتور درد بزرگی است

که هر شب به سرم

مثل آوار فرو می ریزد

آه بازم داغم

فکر کنم تب دارم

نه .. نه. حرارت مانده است

اصلا انگار نبود در یادم

وای وای خدایا چه کنم؟ من چه کنم؟؟

چقدر این ضریب اِچ بیچاره است

که به اندک تغییر

می شود زیر رو رو

ولمان کن به خدا....

حالی اندر من بیچاره نمانده است دگر

چی؟؟ چی؟؟

بحثتان کاربرد است!!

لاپلاس و لژاندر و اویلر جملگی با بسل

خون نمایند شب و روز به دل

....

باز خوابم گرفت

می روم می خوابم

درس باشد فردا

شایدم پس فردا

۱۳۸۹ آذر ۲۴, چهارشنبه

داستان شب تاسوعا

خیابون شلوغه... میدون آزادی بسته شده!!! ملت دارند می رن سمت شمال و خیابون ها رو شلوغ کردن!!!

به هر زوری شده خودم رو می رسونم سر خیابون خونه مون!!

صدای حسین ..جسین که رویه یک بیس جالب که نه با جاز بلکه به واسطه نوع سینه زنی و نوع مداحی ایجاد شده توی گوشم می پیچه... سرم رو بر می گردونم و صدا رو دنبال می کنم!!! صدا من رو می بره تا ماشین پرشیایی که کنار خیابون ایستاده و دو تا پسر جوون توی اون نشستند!! نگاهشون به سمت دو تا دختر توی پیاده روست و یک هو یکی شون سرشو میاره بیرون و متلک می اندازه!! با هم می زنند زیر خنده و گاز ماشین رو می گیرند و می رند در حالی که صدای ضبط رو بیشتر می کنند!!!!

وقتی یکم از این صحنه دور میشم!!! به داربستی می رسم که توی پیاده رو زده شده تا توش به پخش نذورات بپردازند!! مجبورم راهم رو کج کنم سمت خیابون!!! وقتی از جلوی اون رد می شم گوش هام صوت میکشه !!! نوایی شبیه نوحه ای که اون دو تا جوون توی ماشین گذاشته بودند با صدای  سرسام آور از طرف ضبط صوتی که توی این محل گذاشتن پخش می شه گوش کسایی که از جلوی اون رد می شند رو اذیت می کنه!!

 یه ماشین جلوی این محل توقف می کنه و راننده پیاده میشه تا یه چایی و کیک به بدن بزنه!!! ترافیک پشت این ماشین تشکیل میشه و صدا های ممتد بوق!!! فضا رو بیشتر تحت تاثیر قرار میده و صدای لعن و نفرین افراد مسن پس از اون !!!!

 کمی جلوتر دو تا بچه کوچیک با هزاز شوق و ذوق دارند روی یک طبل بزرگ بدون هیچ وزن و آهنگی می کوبند و سر اینکه کی بیشتر این کار رو بکنه با هم دعواشون میشه!!! و فحش و فحش کاری و بحث به جایی میرسه که دیگه باید گوشم رو بگیرم تا چشم و گوشم باز نشه!!

 توی خیابون پر شده از جوون هایی که لباس مشکی پوشیدن و شال های سبز یا مشکی خودشون رو به انواع و اقسام مدل های روز دور گردنشون پیچیدند!!! صورت هایی با ابروهای نازک و البته کمی پودر و کرم!!! ابن استایل هارمونی خاصی با شلوار های فاق کوتاه و ریش ریششون داره!!! مشخصه که هدف خاصی دارند!!!

بیست متر به بیست متر داربست های دیگه ای زدند و هیات های مختلف مراسمشون رو توش برگزار می کنند!!! به سختی تعداد کسایی که توشون هستند به انگشتان دو دست میرسه!!!

دسته عزاداری توی خیابون راه افتاده و با صدای بلند نوحه خونش توجه همه رو جلب می کنه!!! علم یزرگی رو دارند می گردونند و بچه های دبستانی دارند تیفه های علم رو می شمرند و بعد یکی شون میگه بابا این که چیزی نیست هیات ما 27 تیغه تو پر داره!!! کلی سنگین تره!!! افراد مسن در جلو صف در حال زنجیر زنی هستند و صدای ارگ و نوحه اون ها رو همراهی می کنه!! وقتی به آخر دسته میرسم دختر هایی رو می بینم که قیافه هاشون بیشتر به مهمانان عروسی می خوره تا مراسم عزاداری!!! و پشت سر اون ها تازه پسر های جوانی که به امید گوشه چشمی متلک گویان خیابان نوردی می کنند از راه میرسند!!!

 پشت دسته صف طولانی تشکیل شده از ماشین ها و راننده های کلافه ای که معلوم نیست چقدر توی این ترافیک باید باشند!!!

 دیگه تقریبا رسیدم خونه!!! می پیچم تو کوچه!!! وقتی وارد خونه می شم تلوزیون روشنه و یه آخوند داره راجع به فتنه و جریان عاشورا بلغور می کنه!!! کانال رو عوض  می کنم دوباره فتنه !!!

می رم می شینم پای لپ تاپم

 و این میشه داستان شب تاسوعا!!! ...

۱۳۸۹ آذر ۱۹, جمعه

طلوع تازه ی سیمرغ در راه است

هزاران بار ما را سوخت

حریق حادثه تا مرز خاکستر

ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود میگشاید پر

طلوع تازه ی سیمرغ در راه است

همین فردا که می آید

سحر پایان تاریکی است

و این دیری نمی پاید

هزاران بار ما را سوخت

حریق حادثه تا مرز خاکستر

ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود میگشاید پر

ماندنی نبوده و نیست ظلم شب به این قبیله

راه فردای رهاییست خشم خونین قبیله

بغض ما و ظلم ظلمت

ماندنی نبوده و نیست

تا شکفتن تا رسیدن

یک قدم یک لحظه باقیست

هزاران بار ما را سوخت

حریق حادثه تا مرز خاکستر

ولی ما نسل سیمرغیم که از خاکستر خود میگشاید پر

وقت بیداری سیمرغ فصل سرخ هم صدایی است

خشم سوگوار مردم راهی صبح رهایی است

شیشه ی عمر سیاهی خشم تو بغض منه

نازنین داغدارم

تو بزن که بشکنه

نازنین داغدارم

تو بزن که بشکنه

وقتشه که بشکنه

۱۳۸۹ آذر ۸, دوشنبه

برو

میخواهی بروی؟
خب برو…

انتظار مرا وحشتی نیست
شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود
برو…

برای چه ایستاده ایی؟
به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟
برو..

تردید نکن
نفس های آخر است
نترس برو…

احساسم اگر نمیرد ..بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست
برو…

یک احساس فلج، تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو
 

مسافری در راه انتظارت را میکشد
طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد
برو…

فقط برو…..